رئالیسم تهاجمی
رئالیسم تهاجمی
(بازی قدرت درمنطقۀ خاکستری)
چندی پیش برای نخستین بار پس ازجنگ سرد ، آژیر حملۀ هوائی در هاوائی آمریکا به صدا درآمد. این مانور برای آمادگی دربرابرحملۀ اتمی احتمالی صورت گرفت. این آژیر ، یک پیام دیگرنیزداشت وآن آغاز دوران جدیدی ازجنگ سرد بود. نطفه های این جنگ ، ازهمان فردای جنگ سرد اول بسته شد. معهذا تاریخنگاران ، درمورد آغازوپایان جنگ سرد توافق ندارند. برخی ازآنها ، به قدرت رسیدن بلشویکها درروسیه ، وبرخی نیزبرخورد آمریکا وانگلیس باشوروی برسرجنگ داخلی دریونان را ، آغازگرجنگ سرد می دانند. گروهی ازتاریخنگاران نیز پیام میخائیل گورباچف درسازمان ملل (1986) راپایان بخش جنگ سرد تلقّی می کنند. برخی نیز فروریختن دیواربرلین (1989) رانماد این رویداد تاریخی می دانند. تاریخنگاران احتمالاً درمورد آغازوانجام جنگ سرد دوم نیزتوافق نخواهند داشت. آیا الحاق کریمه به روسیه (2014) آغازگرجنگ سرد دوم است یا جنگ روسیه – گرجستان (2008) ، حضورپررنگ پکن دردریای جنوبی چین ، ویاحملۀ ناتوبه یوگسلاوی وپیشروی این پیمان به سمت مرزهای روسیه ؟ بنظرنگارنده ، حمله به یوگسلاوی راکه یک حملۀ جمعی بامشارکت گروه بزرگی ازکشورهای غربی علیه یک کشورمستقل بود، باید آغازجنگ سرد جدید تلقّی کرد. اهمیت این حمله درآنجابود که علیرغم تعهد آمریکا به عدم پیشروی ( حتی یک اینچ) به سمت شرق ، این حمله به اروپای شرقی صورت گرفت وبزودی ناتو خود رابه دروازۀ روسیه رساند.
آمریکا وغرب پس ازجنگ سرد ، به نحوی عمل کردند که گویا " پیروز" این جنگ بوده اند. روسیه ازهمان ابتداء می دانست که غرب قصد ندارد به سوی استقرار یک نظم عادلانه ومسالمتجو درجهان حرکت کند وحمله به یوگسلاوی ، این باوررا تقویت کرد. آمریکا سرمست ازتوهّم پیروزی درجنگ سرد ، دکترین "رئالیسم تهاجمی " (Offensive Realism) رامبنای کارخود قرارداد. این دکترین برآن است که دردنیای پرهرج ومرج پس ازجنگ سرد ، هیچ قدرتی متولی برقراری نظم وامنیت نیست وقدرتها باید تا جائیکه می توانند قدرت نسبی خود رااعمال نمایند. رئالیسم تهاجمی ، توسط نظریه پردازانی چون " جان میرشایمر" (J.Mirsheimer) ، "اریک لبس " (E.Labs) ، و " فرید زکریا " (F.Zakaria) ساخته وپرداخته شده است. براساس این دکترین ، آنارشی حاکم برروابط بین الملل، دولتها راوامی دارد تاقدرت ونفوذ خود رابه حداکثربرسانند. بدین ترتیب هدف همۀ دولتها ، دسترسی به جایگاهی هژمونیک درنظام بین المللی است. کشورها به دنبال کسب قدرت هستند حتی اگر این اقدام ، امنیت آنها رابه خطر بیفکند. دکترین رئالیسم تهاجمی برآن است که دریک نظام تک قطبی که درآن دولت هژمون ازنظرقدرت، فاصلۀ زیادی باسایر دولتها دارد ، نظمی پایدار حاکم می گردد. اما درنظامهای چند قطبی ، به دلیل آنکه قدرت نسبی دولتها تقریباً باهم برابراست وهرکدام تلاش می کند تابه جایگاه هژمون برسد ، مالامال ازجنگ ونزاع خواهد بود. بدین ترتیب ، رئالیسم تهاجمی رامی توان دراصول زیرخلاصه کرد :
1)باوربه اینکه مخاصمه درنظام بین الملل ، اجتناب ناپذیراست.
2) دولت بازیگری خردورز و کارگزاراصلی درنظم بین المللی است.
3)دولتها وقتی ثروتمند می شوند ، به ایجاد ارتشهای بزرگ روی می آورند وبه دنیال تقویت نفوذ بین المللی خود می روند.
4)دولتها سیاستهائی رادنبال می کنند که دشمنان بالقوۀ آنها راتضعیف کرده وقدرت ایشان راافزایش دهد.
5)کسب بقاء منوط به اتخاذ وضعیت تهاجمی است.
6)عدم باوربه تنش زدائی وتلقّی ازآن بعنوان فرصت تنفس.
7)بی باوری به نهادهای بین المللی
8) مخالفت باخلع سلاح ابرقدرتها
خلاصه اینکه رئالیسم تهاجمی درصدد است تابه معمای امنیت پاسخ دهد وتنها راه دستیابی به امنیت اقناع کننده را ، افزایش دائمی قدرت می داند. به موجب این دکترین ، سیاست خارجی ذولتها ، ازفشارهای خارجی ناشی ازتوزیع قدرت درنظم بین المللی ، تاثیرمی پذیرد. مفروضات این سیاست خارجی ، ساختارآنارشیک نظام بین الملل ، سطح نابرابرتوانمندی کشورها ، عدم اطمینان به نیات سایرکشورها ، بقاء به عنوان هدف دولتها ، وعقلانیت می باتشد.
بموجب این تئوری ، اهداف آمریکا پس ازجنگ سرد ، عبارت بود از پذیرش جهانی تسلط نظامی آمریکابرشرق آسیا ، پذیرش قواعد تنظیم شده توسط آمریکا برای تجارت جهانی ، پذیرش حضوردائمی ناتو درجوارمرزهای روسیه وبازگرداندن کریمه به اوکراین ! این همه به معنی آغازجنگ سرد جدیدی بود که سیاست تهاجمی ومداخله گرانۀ دولت جورج بوش ، مجری آن بود. البته پس از دولت بوش ، برای مدتی سیاست خارجی معتدل باراک اوباما ، بارویکرد لیبرالیستی، مورد توجه جهانیان قرارگرفت. عنصرمهم درسیاست خارجی اوباما ، طرح ریزی مجدد نقش آمریکا درجهان ، باملاحظۀ محدودیت منابع بود. اوباما ازطریق دیپلماسی وچندجانبه گرائی ، درصدد تثبیت رهبری آمریکا برجهان بود که دردوران بوش به کرسی نشسته بود. اوقصد داشت قدرت سخت راباقدرت نرم جایگزین کند وائتلاف سازی چند جانبه رابه ابزاری برای مقابله باتهدیدات امنیتی تبدیل نماید. اما این رویکرد دوام نیاورد وباروی کارآمدن دونالد ترامپ ، ورق برگشت و ورئالیسم تهاجمی دوباره دردستورکارقرارذگرفت. به باورترامپ ، منافع آمریکا بالاترازهرچیزاست. سیاست او ، تمرکزبیشتربر امورداخلی همراه با بابرخی رفتارهای غیرقابل پیش بینی درعرصۀ سیاست خارجی وبکارگیری اهرم اقتصادی بعنوان ابزارسیاست خارجی برای تغییربازیگران هدف است. جنگ اخیر آمریکا – ایران – اسرائیل ، تلاشی برای گسترش مرزهای نفوذ درخاورمیانه درچهارچوب دکترین رئالیسم تهاجمی است. دراین جنگ ، نه ایدئولوژی که "قدرت" ، " بقاء " و " موازنه " حرف اول رامی زند. میرشایمر معتقد است که طرفین این جنگ ، ازسردوستی به اسلام آباد نرفتند واین مذاکرات فقط درصورتی به " نتیجه " می رسد که هزینۀ ادامۀ جنگ ازسودآن فراتر رود. درمنطق رئالیسم تهاجمی ، فقط بازیگرانی بقای خود را تضمین می کنند که " وحشت نابودی متقابل" را بعنوان رکن جدائی ناپذیر ازابزاردیپلماسی ، حفظ کنند ودولت ترامپ دقیقاً درهمین جهت حرکت می کند.
بدیهی است که این دکترین ، برای روسیه ، چین وبسیاری دیگرازکشورهای جهان ، پذیرفتنی نیست. اکنون نه پوتین ونه هیچ جانشین احتمالی او ، نمی توانند حضورناتو را درجوارمرزهای غربی روسیه بپذیرند. برای روسیه ، انتقال واستقرار جنگ افزارهای پیشرفتۀ آمریکائی درجوارمرزهایش قابل قبول نیست واین کشورنمی پذیرد که آلمان به قدرت نظامی برتر درمنطقه تبدیل شود. اکنون آمریکا ومتحدینش درناتو ازیکسو ، وروسیه وچین و متحدینشان در" پیمان شانگهای" و " بریکس " ازسوی دیگر ، درمقابل هم صف آرائی کرده اند. ائتلاف اول براساس دکترین رئالیسم تهاجمی ، نظم چند قطبی برجهان رابرنمی تابد وائتلاف دوم ، درپی استقرار نظمی چندقطبی وعادلانه برجهان می باشد. کشورهای دیگری چون ایران ، ترکیه ، پاکستان ، اوکراین ، گرجستان ، هند ، کرۀ شمالی و... نیز پشت درب این پیمانها صف کشیده اند وبرخی ازآنها نیزچون عمان وجیبوتی ، باهر دوطرف نرد عشق می بازند.
به موجب رئالیسم تهاجمی ، رویاروئی این دوبلوک که درعرصۀ اقتصادی نیزشکل تقابل " اجماع پکن" (Beijing Consensus) و " اجماع واشنگتن " (Washington Consensus) بخود گرفته ، منشاء بی ثباتی وهرج ومرج درجهان امروز گردیده است. درتقابلهای این جهان چند قطبی ، نهادهای بین المللی نادیده گرفته می شوند وجنگ سردی آغازمی شود که درعرصه های جاسوسی وخرابکاری ، رقابت درفضا ، رقابت تجاری واقتصادی ، رقابت ایدئولوژیک ، ورقابت نظامی وامنیتی ، باشدّت ادامه پیدامی کند. حوادث سال 1999 وپس ازآن، نشان داد که باپایان گرفتن جنگ سرد ، نظم جدیدی برجهان حاکم نگردید، بلکه یکجانبه گرائی خشن جای آنراگرفت ودرقالب رئالیسم تهاجمی تئورتیزه شد.
منابع ومآخذ
1)ف.م.هاشمی ، جنگ سرد دوم درراه است ، www.fmohammadhashemi.blogfa.com
2)J.Mearsheimer , an offensive realism between geopolitics and power , www.link.springer.com
3)Washington consensus VS Beijing consensus , www.prezi.com
4)ف.م.هاشمی ، رئالیسم تهاجمی وجنگ سرددوم ، www.fmohammadhashemi.blogfa.com
5)جان میرشایمر ، تراژدی قدرتهای بزرگ ، ترجمه دکترعبدالعلی چگین زاده ، تهران ، 1389 ، انتشارات وزارتخارجه www.gisoom.com
کمک مالی به کارت بانکی شماره 8732-9635-9973-6037