حصارها وپنجره ها
حصارها وپنجره ها
" نائومی کلاین " (Naomi Klein) روزنامه نگار وفعال اجتماعی کانادائی است که بیشتر بخاطر تحلیلها ونقد هایش برجهانی سازی شرکتی ، شناخته می شود. او در دانشگاه تورنتو و دررشتۀ روزنامه نگاری تحصیل کرد اما درسال سوم دانشگاه ، ازتحصیل انصراف داد تا درنشریۀ " گلوب اند میل " (Globe and Mail) کانادا به کارمشغول شود. کلاین سپس سردبیری نشریۀ " دیس " (This) رابرعهده گرفت. کتاب او بنام " دکترین شوک " (the Shock Doctrine ) دربارۀ طوفان "کاترینا " بود که جنجالی بزرگ دررسانه ها به پا کرد وتحسین صاحبنظران را برانگیخت. کلاین اکنون از منتقدین سرسخت سیاستهای زیست محیطی دونالد ترامپ است. دکترین شوک ، حاصل سفرهای 3 سالۀ نائومی کلاین ودستیارش به کشورهای مختلفی است که بیشتر آنها قربانی شوک درمانی شده اندو کلاین برای آشنائی با چگونگی پیاده کردن برنامه های سرمایه داری بنیادگرا ومسائل مربوط آن ، دست به این سفرها زد. " جوزف استیگلیتز" (J.Stiglitz) برندۀ جایزۀ نوبل واستاد اقتصاد دانشگاههای آمریکا ، دربارۀ این کتاب می نویسد : " کلاین ، شرحی غنی ازدسیسه های سیاسی وتلفات انسانی به دست می دهد که برای تحمیل سیاستهای اقتصادی ناخوشایند برکشورهای مقاوم صورت می گیرد." کلاین درمورد دونالد ترامپ گفته است : " ترامپ ، احمق است اما نباید مهارتش رادرحماقت ، دستکم بگیریم !" نائومی کلاین ، نسل سوم ازخانواده ای معترض است. پدربزرگ ومادربزرگش ، کمونیستهائی شورشی بودند. اما کلاین ، ازدعوت غیرمنتظره اش به واتیکان، بعنوان یک یهودی فمینیست سکولار شگفت زده شد و ازچرخشهای رادیکال واتیکان ، به چالش کشیدن اومانیسم ، جایگزینی زمین مادربا خدای پدر، واژگونی قرنها خصومت باطبیعت ، وجدّی شدن تلقّی های سوسیالیستی ازآموزه های مسیح وتغییر جغرافیای قدرت کلیسا !
حدود 20 سال پیش ، کتابی از نائومی کلاین بنام " حصارها وپنجره ها " (Fences and Windows ) به دستم رسید که درروزنامۀ " یاس نو "(24 آبان 1382) به معرفی آن پرداختم. ازآنجائیکه مباحث مطروحه دراین کتاب ، همچنان مورد بحث روزجهان ، بویژه ما روزنامه نگاران است ، لذا تصمیم گرفتم مقاله ای ازمجموعه مقالات این کتاب را جهت معرفی مجدد آن به مخاطبین فارسی زبان ، تقدیم کنم تاشاید انگیزه ای برای مطالعۀ کامل این کتاب خواندنی فراهم آید.
***
خطاب من دراین نوشتار، روزنامه نگاران برجسته وحرفه ای جهان است. بگذارید بحث رابانقل یک خاطره آغازکنم. وقتی که 23 ساله بودم ، نخستین بارکارروزنامه نگاری را باتصحیح نسخ چاپی شروع کردم. روزنامه ای که درآن کارمی کردم ، ساعت 11 شب تعطیل می شد اما دونفر ازاعضای تحریریه ، شب دردفترروزنامه می ماندند تادرصورت خبرمهم ، تیترصفحۀ اول روزنامه راتغییردهند. اولین شبی که نوبت من رسید ، گردبادی درجنوب آمریکا بوقوع پیوست که جان 3 نفرراگرفت. دبیرهیئت تحریریه که همراه من بود تصمیم گرفت این خبررادرصفحۀ اول تیتر کند. نوبت بعدی کشیک شبانۀ من فرارسید. تلکسی به دفترروزنامه مخابره شد که به موجب آن 114 غیرنظامی دربمباران هواپیماهای آمریکائی درافغانستان جان باخته اند. براساس احساس وظیفۀ حرفه ای ، دبیرمربوطه راازخواب بیدارکردم ومسئله رابه او گوشزد نمودم. درآنزمان ، من جوان بودم وفکرمی کردم اگرمرگ 3 نفربراثر تندباد می تواند تیتراول روزنامه قرارگیرد ، پس حتماً مرگ 114 نفر، خبری داغ وبه مراتب مهمترمحسوب می شود. اما پاسخ دبیرمزبور را هرگز فراموش نمی کنم : " خودت را ناراحت نکن! این مردم همیشه یکدیگررامی کشند ! "
پس از11 سپتامبر ، من بارها وبارها به این واقعه اندیشیدم وسرانجام به این نتیجه رسیدم که ما روزنامه نگاران ، تاچه حدّ می توانیم مرگ وکشتاررا تراژیک یا بی اهمیت جلوه بدهیم. قتل مردم درنقطه ای ازجهان غیرقابل تحمل، غیرانسانی وغم انگیز است درحالیکه مرگ مردم درنقطه ای دیگرازجهان ، بی اهمیت ، اجتناب ناپذیروحتی قابل پیش بینی تلقّی می شود. هنوز تاثیراین رویداد حرفه ای درمن باقی است ومن فکرمی کنم که برخی خونها ارزشمندترازخونهای دیگراست. بنظر من همین معادلۀ به لحاظ اخلاقی غلط ، مارابه این مقطع خونین ازتاریخ رسانده است. این حسابگریهای غیرانسانی وکاسبکارانه ، درضمیرناخودآگاه ماوجهانیان جای گرفته ومارافلج کرده است. این اخلاق حرفه ای ، به گستاخی وبی پروائی کسانی میدان می دهد که درپشت پرده ، عمل می کنند وهیچ کجا به حساب آنها رسیدگی نمی شود. آیاما روزنامه نگاران باید دربرابراین مکانیسم مرگبارسکوت کنیم ؟ نه ! حسابرسی کارماست. ماهستیم که باید تشخیص بدهیم کدام زندگی ارزشمند وکدام بی ارزش است. ماهستیم که باید هویت کسانی راکه درسایه نشسته اند ، برملا کنیم. ماهستیم که باید تشخیص بدهیم چه وقت تراژدی را فریاد کنیم وچه وقت فقط به آماروارقام بیروح استناد نمائیم. من بارها وبارها فیلم تلویزیونی انهدام مقرّ سازمان تجارت جهانی درنیویورک رادیده ام وبه این نتیجه رسیده ام که مادرگذشته ، بافجایع بزرگتر ازاین روبرو بوده ایم. اما پوشش خبری رسانه های گروهی ازاین رویداد ، به هیچوجه قابل مقایسه بارویدادهای گذشته نبود. بعنوان مثال درجریان جنگ خلیج فارس ، ما شاهد صحنه ای که نشاندهندۀ انفجارساختمانها یا فرارمردم باشد ، نبودیم بلکه فقط صحنه هائی از نبرد هوائی بمب افکنها راشاهد بودیم که اهداف نظامی تعیین شده رابه دقت بمباران می کردند. اینکه چه کسی پشت پرده ، این صحنه ها راکارگردانی می کند ، برما مشخص نیست.
آمریکائیها به هیچوجه اجازه ندادند که CNN آزادانه صحنۀ بمباران عراق رابه تصویر بکشند. به همین ترتیب ، پیامدهای مرگبار تحریمهای طولانی مدت علیه عراق ، برای زنان وکودکان عراقی ، هیچگاه درجرائد آمریکا منعکس نشد. پس ازاینکه آمریکا درسال 1998 ، یک کارخانۀ تولید دارو در سودان را اشتباهاً بجای یک کارخانۀ تولید سلاح بمباران کرد ، کمبود واکسن درمنطقه جان هزاران نفررا گرفت. اما هیچ خبری دراین باره دررسانه های آمریکا منتشرنشد.( نتیجۀ بررسی ها دربارۀ بمباران مدرسۀ میناب درایران نیزتاکنون مسکوت مانده است) وبالاخره وقتی ناتو ، اهداف غیرنظامی رادر کوزوو بمباران کرد ( بازارها ، بیمارستانها ، کاروان پناهندگان ، قطارهای مسافربری و...) NBC بامردم کوچه وخیابان وبازماندگان این حوادث ، مصاحبه نکرد ونظرآنها رادربارۀ این بمبارانهای کورکورانه جویا نشد. اکنون روح حاکم بر بازیهای جنگی کامپیوتری ، برسیاست خارجی آمریکا حاکم شده است : می توان درتمامی مناقشات جاری درگوشه وکنار جهان ، افغانستان ، کوزوو ، عراق و... دخالت کرد بدون آنکه گزندی به آمریکائیها وارد شود. همین منطق است که حاکم بر گزارشات جهتدار ما روزنامه نگاران ازحوادث جهانی است. عملکرد ما به این جنون کور دربخشهائی درجهان ، دامن زده است. ممکن است گروهی ازما به خود بگویند که چاره ای جز مشارکت دراین حسابگریهای غیرانسانی وکاسبگارانه نیست. طبیعی است که مرگ بعضی انسانها، ازمرگ بعضی دیگر مهمترباشد. جهان مالامال ازقتل وکشتاراست ونمی توان همۀ آنها رادرجرائد منعکس نمود. برخی حساسیتها رانیزباید درحرفۀ ما رعایت کرد : حساسیت نسبت به کودکان ، حساسیت نسبت به جان کسانی که مانند ما فکرمی کنندو... این طرزتفکر ظاهراً منطقی بنظرمی رسد اما این قبیل محاسبات، درجهانی که بسرعت درحال تغییراست ، وامپراتوریهای بزرگ رسانه ای را بخود می بیند ، هرروزبیشترازروزپیش مشکل سازمی گردد. امپراتوریهای خبری چون CNN ، و BBC که درحال حاضربخش بزرگی ازمردم جهان راتغذیۀ خبری می کنند ، ظاهراً سعی دارند جهانی بیاندیشند وعمل کنند. اما درواقع به تمامی حوادث دنیا ، ازدریچۀ چشم آمریکا واروپا می نگرند. وقتی این رسانه ها از " ما " سخن می گویند ، درواقع آتلانتا ، لندن ، نیویورک رادرنظردارند. حال اگراین " ما " به دور افتاده ترین نقاط دنیای عمیقاً تقسیم شدۀ کنونی مخابره شود ، چه روی می دهد؟
فرآیند جهانی شدن ، بویژه ازنظرکسانی که گردانندۀ رسانه های انحصاری جهان هستند ، روندی بدیهی ، منطقی وغیرقابل بحث می باشد. بنظرآنها ، این فرآیند زادۀ یک فرهنگ جهانی است که عناصر آنرا تماشای فیلمهای مستهجن ، عشق به جنیفر لوپز ، پوشیدن لباسهای بامارک " نایک " وخوردن ساندویچ مک دونالد تشکیل می دهد. طبیعی است که مقولۀ " مرگ " نیزدراین فرهنگ ، ازجنس مرگ "پرنس دیانا" یا آتشنشانهای نیویورک باشد. شاید ما بعنوان خبرنگار، تاکنون باپیامدهای حسابگریهای خبری خود چندان روبرو نشده باشیم. اما ازاین پس ، باتسریع فرآیند جهانی شدن ، آنرابا پوست وگوشت خود لمس خواهیم کرد. جانبداریهای محلی ما که مدیون ماهواره های جهانی است، به موازات جهانی شدن آلام بشری، دیگر کارآئی خود راازدست داده است. مردم گوشه وکنارجهان ، دیگرخود راجزئی از مشغلۀ روزنامه نگاران غربی نمی بینند واین آنها رابسیارعصبانی می کند. پس از 11 سپتامبر ، من باهمکارانم درآفریقای جنوبی ، ایران وچند کشوردیگر گفتگو کردم.آنها نسبت به تقاضای فزایندۀ افکارعمومی به دریافت پاسخ مشخص به ابهامات این حادثۀ تروریستی ، سردرگم ونگران بودند. بنظرایشان ، انتظار همدردی وسوگواری برای قربانیان این حادثه ، درشرائطی که هیچکس با حملات تروریستی درکشورهای متبوعشان همدردی نمی کند ، غیرمنطقی است. من به این دوستان گفتم که اینجا یک مسئلۀ اخلاقی مطرح است. بامرگ وکشتار ، ازهرطرف که باشد ، باید انسانی برخورد کرد. معهذا من درقلبم ، به آنچه که این دوستان می گفتند ، باورداشتم. درسلسله مراتب مرگ ، جان یک آمریکائی معادل جان دواروپائی ، 10 یوگوسلاو ، 50 عرب ، و200 آفریقائی است. پارامترهای دخیل دراین معادله ، قدرت و ثروت و نژاد هستند.
ماباید بعنوان روزنامه نگار ، عمیقاً کارخود رامورد بازنگری قراردهیم وازخود بپرسیم که برای سقوط اخلاقی بشر وبی ارزش شدن جان او ، چه می توانیم انجام دهیم! به ما گفته شده بود که تلویزیون ماهواره ای ، دموکراسی رابرای جهان به ارمغان می آورد. رئیس کمپانی Viacom International زمانی گفته بود : " ما تلویزیون ماهواره ای را بسوی آلمانشرقی نشانه گرفتیم ، دیواربرلین سقوط کرد!" رابرت مرداخ نیزگفته بود : " تکنولوژی ماهواره ای، به مردم تشنۀ اطلاعات درجوامع بسته ، امکان می دهد که فارغ ازکنترلهای شدید دولتی ، به اطلاعات واخباردست پیدا کنند." اما اکنون مشخص شده که تکنولوژی ماهواره ای ، بجای دموکراسی ، نابرابری وبی تفاوتی ونارضایتی برای مردم جهان به ارمغان آورده است. درسال 1989 ، روزنامه نگاران غربی ، متحد مبارزۀ رهائیبخش ملتهای دربند تصور می شدند وتظاهرکنندگان میدان " تین آن مین " شعارمی دادند که "دنیا ناظرماست! " امااکنون مردم خشمگین ، روزنامه نگاران رابه مثابۀ جزئی ازسیستم توجیه کنندۀ نابرابریها وبی عدالتیهای حاکم برجهان ، موردسرزنش قرارمی دهند.
خبرنگاران غربی ، حملات تروریستی به نیویورک و واشنگتن رابارها وبارها اززوایای مختلف به تصویرکشیدند اما درمورد افغانستان چطور ؟ دولت آمریکا رسماً ازشبکه های تلویزیونی وروزنامه های این کشورخواست تا بیانیه های " بن لادن " راپخش نکنند زیراممکن است این کار ، به تمایلات واحساسات ضدآمریکائی دامن بزند. پنتاگون باهزینۀ 2 میلیون دلار ، تمامی ظرفیت تنها ماهوارۀ خصوصی برفراز افغانستان راخریداری کرد تا انحصار مخابرۀ خبر ازطریق این ماهواره رادردست داشته باشد. 11 سپتامبر موجب بیداری آمریکائیها ازخواب غفلت گردید. آنها دریافتند که چگونه دربهبوحۀ جنگی که چندی است آغازشده ، به خوابی عمیق فرورفته بودند و بجای اطلاع از پیامد های زیانبار اشغال افغانستان ، عراق ودیگر حقایق تلخ امروزجهان ، باجنیفرلوپز و مک دونالد سرگرم بوده اند. کلام آخراینکه، روزنامه نگاران باید پنجرۀ خودرابه روی جهان بگشایند.