اعترافات یک مزدور
اعترافات یک مزدور
چندی پیش، اعترافات یک مزدورعراقی،دررسانه ها
منتشرشد که حاوی مطالبی تکاندهنده بود.ازآنجائیکه
این مزدور،دررابطه ی مستقیم با شبه نظامیان نیابتی
ایران درعراق قرارداشت،ترجمه ی اعترافات اورا
برای خواننده ی فارسی زبان مفیددانستم.نگارنده
امیدواراست حلقه فیلمی که دراین اعترافات ازآن
نام برده می شود، روزی منتشرشود تاعیارادعا
هائی که گوش فلک راکر کرده، بدرستی مشخص
شود.اگرچه بدون آن نیز، آبروئی برای مدعیان
باقی نمانده است.
"ف.م.ه "
من 41 ساله هستم ونمی توانم نام خودرابگویم. شمامی توانید هراسمی راکه مایل هستید برمن بنهید.تاسال2008 عضوسازمان مقتدی صدر بودم. آمریکاعلیه این سازمان عمل می کرد واعضای آنرادستگیرمی نمود.علت این برخورد، عملیاتی بود که صدری ها علیه آمریکاانجام می دادند.درآن زمان، "شیخ مصطفی الفریجی" فرمانده ی کل عملیات نظامی صدربود ومن دربخش نظامی نبودم بلکه دربخش خدمات اجتماعی کارمی کردم.بخشی که من درآن خدمت می کردم ، مسئول رسیدگی به مسائل اجتماعی خانواده ها، گروهها وافراد بود.مثلاً اگرفرزند یکی ازاعضاء معتاد بود، مااورادرمان می کردیم وبه آغوش خانواده بازمی گرداندیم.این وظیفه ی من بود. من دریگان"ارکان الحسناوی" خدمت می کردم که فرمانده ی مابود.بعدها به من گفتند که اوبدست آمریکائیها به قتل رسیده اما، درواقع چنین نبود. شایعه ی مرگ اودروغ بود. حسناوی درایران مخفی شده بود وبعدها به عراق بازگشت.
دراین زمان، آمریکائیها برادران مرادستگیرکردند.یکی ازآنها سرباز، دیگری مهندس شاغل دروزارت نفت، وسومی دریک نیروی ویژه شاغل بود.پس ازدستگیری آنها، من بسیارعصبی شدم وتمام وجودم رانفرت فراگرفت.وقتی یک پلیس رامی دیدم، می خواستم اورابکشم.شبه نظامیان، مراشستشوی مغزی داده بودند وبه من گفتند که آمریکائیها برادرانم رادستگیر، شکنجه وبه قتل رسانده اندو همین کاررانیزبامردم عراق انجام می دهند. درآن زمان، من بایک نفربنام "علاء الاورابی" آشناشدم.اوبراس سازمان اطلاعات ایران کارمی کرد وهنوزدرعراق حضوردارد.اومرابه یک خانه درحومه ی بغداد برد.آنجا فهمیدم که علاء عراقی است اما برای ایرانیها کارمی کند.آنجانشستیم وغذاخوردیم."حاج مهدی الکینانی" نیز آنجابود.آنهابه من گفتند که وابسته به یک گروه ویژه بنام " عصائب اهل حق" هستند که باجنبش صدر مربوط است.من باآنها آشنا شدم اما تاقبل ازحمله ی داعش به عراق، به آنهانپیوستم وپس ازآن نیز ، بیشترازیکسال با عصائب اهل حق همکاری نکردم.بعدها، این گروه از جنبش صدرانشعاب کرد وبه بلوک ایران پیوست.بزودی من به دوست نزدیک "قیس الخزالی" و "سعید محمد الطباطبائی" رهبران این گروه، تبدیل شدم ومرتباً باآنها ملاقات می کردم. من همچنین با"لیث" برادرقیس الخزالی درتماس مستقیم بودم.
وقتی داعش عراق رااشغال کرد، من ازطریق یکی ازدوستانم به عصائب اهل حق پیوستم. دوستم که ازسربازان سابق بود به من گفت که ازهمه ی رفقایش خواسته است که بازگردند وبه جنگ باداعش ودفاع ازمیهن بپردازند.من به نقطه ای درحومه ی شهررفتم و ومدارک واطلاعات خودراتقدیم کردم.آنهامارابااتوبوس به منطقه ای برسرراه سامرا بردند.محمد الطباطبائی، شیخ باقرالسعدی وحاجی المهدی، بایک کیلومترفاصله ازما، درآنجابودند.قاسم سلیمانی نیزدرآنجابود وبرهمه چیز نظارت می کرد.آنهابه ما 400 تا 500 دلارپول دادند.هرچه سلیمانی می خواست، انجام می شد وکاملاً مشخص بودکه او طرحهائی برای منطقه دارد. لیث الخزالی، رئیس ستاد عملیاتی عصائب اهل حق بود. مادرجریان جنگ باداعش، به مناطق عملیاتی سرمی زدیم.دریکی ازاین سفرها،هنگامی که بالیث درپالایشگاه "بایجی" بودم، زخمی شدم.درآن زمان، لیث فرماندهی یک قتل عام رادرمنطقه ای میان "الدور" و"ابواجیل"( منطقه ی سنّی نشین)، برعهده داشت. ابومهدی الکینانی، دراین منطقه کشته شده بود.من اوراشهیدی میهن پرست می پنداشتم که قلبش برای عراق می تپید.همه اورابه این صفت می شناختند.این حادثه درسال2015 وزمانی روی داد که یکسال ازاشغال عراق توسط داعش می گذشت.لیث الخزالی درانتقام از قتل الکینانی، دستورقتل عام زنان، کودکان، وسالمندان راصادرکرد.هیچ جوانی درمنطقه وجود نداشت.این عملیات درنیمه ی مه 2015 انجام شد.خانه ی مردم راکورکورانه به رگباربستند. وقتی پالایشگاه بایجی هدف قرارگرفت، سه نفرکشته شدند ومن نیززخمی شدم.
من دربخش اداری سازمان خدمت می کردم ووظیفه ام، توزیع پول وحضورغیاب بود. 20 سربازتحت امرمن بودند زیراازدوران صدام حسین سابقه ی نظامی داشتم. در4 مه2015 ،شخصاً شاها یک قتل عام دیگربودم.آنها تعدادی بیل آوردند وسپس مردم را که برخی ازآنهاهنوززنده بودند، دفن کردند.مرد، زن، کودک درمیان آنها فراوان بود وهمه درمنطقه ای بین الدور و العالم ، درجواربرج مخابرات، زنده بگورشدند.هروقت این صحنه رابه یاد می آورم، قلبم به دردمی آید.این صحنه ها دائماً به شکل فیلم سینمائی ازجلوی چشمم عبورمی کنند.این افراددرگودالی به عمق بیش از5/2 متردفن شدند.آنها درمنطقه ای کهدرتصرف داشتند،هرچه می خواستند سوزاندند وهرکه راخواستند به قتل رساندند.محمد الطباطبائی نیزدرآنجاحاضربود وبرعملیات نظارت می کرد.حاجی جواد هم حضورداشت ودستورمی داد.اونیزازایران بود.واضح بود که عملیاتی ازاین دست، باطراحی ایران وتحت هدایت این کشور، امابدست عراقی ها انجام می شود.دراین عملیات،حداقل چهارایرانی بااطلاعات کامل ونقشه ی عملیاتی، حضورداشتند.آنهادرحالیکه برروی نقشه خم شده بودند، به عراقی های عضو عصائب، دستورمی دادند.
درسال2013،محمودالایرانی، من وافرادم راازطریق مرزشلمچه به ایران برد ودرفاصله ی یک ساعتی مرز، در اردوگاهی آموزشی مستقرنمود.درآنجا مارابه عنوان نیروی ویژه آموزش دادند.ماباید هرزمان وتحت هرشرائطی آماده ی عملیات می بودیم.سپس ازآنجابه سوریه اعزام شدیم.من باهواپیما ازایران به فرودگاه حلب رفتم.درآن زمان،گروهی ازدوستانم باعصائب اهل حق به مشکل خورده وازاین گروه جداشده وبه گروه"النجبا" به رهبری "اکرم الکعبی" پیوسته بودند.علت اصلی این جدائی، پول بود.اکرم الکعبی، ازاین افراداستقبال کرده وسلاح، نشان ، اتوموبیل وپول دراختیارآنهاقرارداده بود.آنهاحدود 900 دلاردوماه حقوق دریافت می کردند. النجبا ، همه ی منابع خودراازایران دریافت می کرد.این گروه 4 تا5 هزاررزمنده دراختیارداشت که هریک ماهانه 900 دلارحقوق دریافت می کردند. این پول هنگفت،ازایران می آمد.حدود2000 رزمنده ی النجبا درسوریه حضورداشتند.آنهانیزبه اندازه ی همتایان عراقی خود حقوق دریافت می کردند. چندی پیش آنها مرابه محلی بنام "مرکز تیبا" احضارکردند که درخیابان مظفر بغداد قرارداشت.آنهاازمن خواستند که بازگردم. ومن به آنها گفتم که دراین باره فکرمی کنم. کاراین مراکز، جمع آوری جوانان واعزام آنهابه ایران وازآنجا به سوریه بود. جوانان بیکار،کم سواد ومجرد،بیشترین مراجعین به این مراکزهستند. همچنین خلافکاران،دلالان موادمخدر، بی خانمان ها نیزجمع آوری وبه بصره منتقل می شوند تاازآنجا وازطریق گذرگاه شلمچه، وارداردوگاه آموزشی شوند.این اردوگاه در مجاورت فرودگاه قراردارد.این افراد پس از گذراندن دوره آموزشی، باهواپیمای نظامی به فرودگاه شام درحلب منتقل می شوند.یک پایگاه آموزشی دیگربنام "صبوره" درحلب وجوددارد که مقرّ لشکر چهارم سوریه می باشد.این پایگاه هنوزپابرجاست وفرماندهی آن برعهده ی "ماهربشار" برادربشاراسد است. این پایگاه تاکنون چندین بار هدف هواپیماهای اسرائیلی قرارگرفته است. نشریات اسرائیلی ازاین پایگاه بعنوان مرکزفرماندهی شبه نظامیان ایرانی نام می برند.درداخل این پایگاه، 20 کارشناس نظامی ایران حضوردارند.درعراق به ماگفته بودند که برای دفاع ازحرم حضرت زینب به سوریه می رویم.فرماندهی نیروهای النجبا درسوریه، برعهده ی مختار(ابواسحاق) قرارداشت که ازاوبه عنوان فرددوم پس از قاسم سلیمانی، یاد می شود.اویکی ازاعراب اهوازاست.کارشناسان ایرانی دراین پایگاه، رموزدفاع شخصی ونحوه ی کشتن دشمن با 3 گلوله رامی آموزند.آنهاپس ازاینکه فهمیدند من سربازسابق ارتش بوده وآموزش دیده ام،مراازدیگران جداکردند وهمراه با8 نفردیگر، دریک ویلای لوکس جای دادند. تعدادی ازکارشناسان ایرانی نیزدرآنجااقامت داشتند که متخصص توپخانه بودند.مربی این گروه، بادوتن ازدوستان من که ازنیروی ویژه بودند،مشورت کرد وازآنها درباره ی تاکتیک آمریکائیها،روسها، صربها، وترکها پرسیده بود.تاکتیکهای دفاع شخصی آنهاباهم فرق دارد وایرانیها سعی داشتند این تاکتیکهاراباهم تلفیق نمایند تابتوانند سربازانی عالی تربیت نمایند.آنها به من یک کاراداری دادند که وابسته به گروهان "سرایاشهید الحیّ" بود.تخصص این گروهان، انجام ترور وعملیات ویژه بود.هدف این بود که تسلط ایرانیهابرسوریه، ونه فقط رژیم اسد، برقرارشود.بانیل به این هدف،هلال شیعی شکل می گرفت.ایرانیها، رهبراصلی النجبا درسوریه هستند.آنهادستورمی دهند وعراقی هااطاعت می کنند. این وقایع، همه در شیخ سعید درجنوب حلب اتفاق افتاد.
دراین ایام، من درهیچ عملیان نظامی شرکت نداشتم وفقط به منطقه ی عملیاتی می رفتم وازداخل اتوموبیل عملیات رانظاره می کردم.مناطق عملیاتی ما، همه سنّی نشین بودند ومردم این مناطق نیز حامی اپوزیسیون ومخالف بشاراسدبودند. من همین اواخربه این موضوع پی بردم وتاقبل از شیخ نجّار، چیزی دراین باره نمی دانستم. پس ازآن به مسجدی درمنطقه ی النیارب رفتیم که یک اردوگاه فلسطینی بابیش ازیکصد هزارنفرجمعیت بود.یک واحد فلسطینی نیزدرآنجاحضورداشت که لواء القدس نام داشت. این واحد که دردوران حافظ اسد تشکیل شده بود، باهرکس که بارژیم اسد مخالفت می کرد،می جنگید.ماروزی بافردی ملاقات کردیم که کلاهی سبز به سرداشت ونمی توانست بدرستی عربی صحبت کند ومن مطمئن بودم که عرب نیست وباید ایرانی،کرد یاترک باشد. اوگفت که مابرای دفاع ازحرم زینب به اینجاآمده ایم.پس ازاین جلسه،به اقامتگاه خودبرگشتیم ومن ازهمقطاران خود پرسیدم که اوکه بود.به من گفتند که او حاج قاسم است واین نخستین ملاقات من باقاسم سلیمانی بود.درعراق شنیده بودم که اوبسیاربه مانزدیک است اما وی راندیده بودم.قاسم سلیمانی درسخنرانی خود درباره ی داعش گفت :"آنها مشرک هستند ومابرای دفاع ازحرم زینب وخاندان مقدس شیعه اینجاهستیم.داعش فرقی بین شیعه وسنّی قائل نیست ومکانهای مقدس مارا منهدم می کند.داعش ، ساخته وپرداخته ی اسرائیل است."اوهیچ دلیلی برای گفته هایش ذکرنمی کرد.این فقط یک سخنرانی بود.
من در قراسی، شیخ سعید، تل عماره، الزیتون، بالس، خانات، ینرب، ومیدان فرودگاه حضورداشتم ودرهمه ی این مناطق، شاهد قتل عام وتجاوزبودم. در بالس، شوهران زنان رامتهم به خیانت کردند وزنان راکه درخانه تنها بودند موردتجاوزقراردادند.اگرزنان مقاومت می کردند،آنهامی رفتند وبایونیفورم ارتش بازمی گشتند وبه آنهاتجاوز می کردند.من حداقل دوبارشخصاً این جنایات بودم.درشیخ سعید نیزبه زنان تجاوزشد.بیشتر، عراقیها مرتکب این اعمال می شدند.من نمی توانستم این موارد راضبط کنم زیراهیچ ابزاری برای اینکارنداشتم.اما، یک نوارویدیوئی ازقتل عام الدور و ابواجیل تهیه کردم که هنوزمنتشرنشده است زیرااگرمنتشرمی شد،آنها مغزم رابادوگلوله متلاشی می کردند.
بعدها، من به " کتائب امام علی" پیوستم که به فرماندهی "محمد الباوی" درسوریه حضورداشت.وظیفه ی ماایجاد امنیت درخط مقدم جبهه بود بنابراین درهیچ عملیاتی مستقیماً شرکت نداشتیم.پس ازدوماه، مرابه عراق بازگرداندند.محمد الباوی اهل زعفرانیه، فرماندهی کل نیروهای امام علی رادرسوریه برعهده داشت.گروه امام علی،گندم، گوسفند،کامیون، ونوشابه های الکلی، ازسوریه به عراق منتقل می کرد.این کارهنوزادامه دارد وازمنطقه ی دیرالزور انجام می گیرد.مابه مدت یک ماه درپالایشگاه بایجی مستقربودیم. وظیفه ی ماانتقال ماشین آلات وتجهیزات گرانقیمت پالایشگاه بود. ماشین آلات عظیمی درداخل پالایشگاه وجودداشت که ما پس ازپیاده کردن، آنها راخارج می کردیم.هیچکس ازسرنوشت این تجهیزات خبردارنشد وجرات سئوال کردن دراین موردرانیزنداشت.ابوزینب اللامی، فراترازهمه بود وهیچکس نمی توانست بااو که رئیس سرویس اطلاعاتی حشدالشعبی بود، درگیرشود. پس ازآن، من زخمی وراهی خانه شدم ودیگرهیچگاه به جمع آنها بازنگشتم.آنها هیچ پاداش یاخسارتی به من پرداخت نکردند.
یکی دیگر ازجنایاتی که گروههای نیابتی ایران مرتکب شدند، انفجارمساجد زعفرانیه، اسلیخ ، والقهاریه بود.نیروی پلیس عراق نیز دراین عملیات شرکت داشت. یکی ازافسران پلیس که درآن زمان فرماندهی یک پاسگاه پلیس رابرعهده داشت "احمد حسین سرحد" بود. ارتش مهدی، به کمک او، مسجد زعفرانیه را منهدم کرد. پاسگاه پلیس " الماین" نیزبه ارتش مهدی کمک کرد.انفجارمسجد اسلیخ بدستور "سمیر زارزور" فرمانده ی روحانی ارتش مهدی صورت گرفت."علاء العربی" که اکنون یکی ازچهره های بدنام بلوک صدراست، درانهدام مساجد مشارکت داشت.
اکنون دوباره ازمن می خواهند که به صفوف ایشان بپیوندم.من به آنهاپاسخ مشخصی نداده ام. کسانی که بامن تماس گرفتند، همه عضو سازمان اطلاعات حشدالشعبی بودند.امامن نزدآنها بازنخواهم گشت ودوباره این اشتباه راتکرارنخواهم کرد.من خیلی خوشحالم که این مطالب رابا رسانه هادرمیان گذاشتم زیراآنها جرائم فراوانی را علیه مردم مرتکب شده اند.حتی اگربعد ازاین بمیرم، بازهم شما می توانید جهان رادرجریان جنایات آنهاقراردهید.من نام حقیقی ام رابه رسانه ها گفته ام وآنها فقط وقتی من کشته شوم آنرافاش می کنند.من دراعتراضاتی که ازاکتبرگذشته درعراق آغازشده شرکت می کنم. من اینجا هستم، شبه نظامیان هم اینجاهستند.درآخر، ازهمه ی کسانی که بخاطرمن شکنجه یا کشته شده اند، پوزش می طلبم.
fmohammadhashemi@yahoo.com