تئوری انتقادی ومکتب فرانکفورت
"تئوری انتقادی"وکمونیسم ستیزی"مکتب فرانکفورت"
"تئوری انتقادی" و"مکتب فرانکفورت"(Frankfurt school) یکی ازداغترین محصولات صنعت تئوری سازی غرب است که هنوز کم وبیش بر فضای آکادمیک دنیای سرمایه داری تسلط دارد. رویکرد سیاسی مکتب فرانکفورت نیزاکنون به رویکرد مسلط درمحافل روشنفکری غرب تبدیل شده است. اندیشمندان نسل اول" انستیتوی مطالعات اجتماعی آلمان " ، بویژه " تئودور آدورنو"(T.Adorno) و " ماکس هورکهایمر"(M.Horkheimer) ، گل سرسبد مارکسیسم غرب بودند و " یورگن هابرماس" (J.Habermas) و "هربرت مارکوزه "(H.Marcuse) نیز چهره های شاخص نسل دوم این اندیشمندان، یعنی نسل طلائی مکتب فرانکفورت می باشند.
مکتب فرانکفورت که توسط انستیتوی مطالعات اجتماعی آلمان وبه همت گروهی ازروشنفکران نئومارکسیست درسال1923 پایه گذاری شد، وابسته به دانشگاه فرانکفورت ومستقل ازحزب کمونیست این کشوربود. تاسیس این انستیتو ، آغازیک جریان مارکسیستی بود که به دورازجنبش کارگری اروپا، دهه ها تلاش کرد تاایدئولوژی بورژوازی را درمحیط روشنفکری ودانشگاهی اروپارواج دهد. این انستیتو توسط "فلیکس ویل "(F.Weil) که یک مارکسیست آلمانی-آرژانتینی بود، تاسیس شد. او که فرزند یک تاجرثروتمند غلّه بود، هزینه ی تاسیس واداره ی این انستیتو راازمحل درآمد پدرش تامین می کرد. فلیکس جوان ، مارکسیستی بود که رساله ی دکترای خودرادرباره ی موانع تحقق سوسیالیسم نوشت. او که امیدواربود انستیتوی مطالعات اجتماعی بتواند گرایشات مختلف مارکسیستی راگردهم آورد، یک سمپوزیوم یک هفته ای رادرسال 1922 برگزارنمود کهدرآن اندیشمندانی چون "جورج لوکاچ"(G.Lukacs) ، "کارل کورش " (k.korsch) ، " کارل اگوست ویتفوگل "(K.A.Wittfogel) ، " فریدریش پولاک "(F.Pollock) وبرخی چهره های مطرح دیگرشرکت داشتند. این سمپوزیوم راباید آغازیک جریان فکری دانست که بعدها "مکتب فرانکفورت " نام گرفت. سمپوزیوم مزبور ، آنچنان بااستقبال روبروشد که ویل راتشویق کرد تا ساختمانی رابرای انستیتوی مطالعات اجتماعی تدارک ببیند وبرای کادرثابت آن نیز حقوق تعیین نماید. وی پس ازمذاکره با وزیرفرهنگ وقت آلمان ، پذیرفت که رئیس انستیتو، یک استاد دانشگاه باشد تاانستیتو بتواند به یک مرکزآموزش عالی مورد تایید دولت آلمان تبدیل شود.
بدین ترتیب، مکتب فرانکفورت درچهارچوب گرایشهای "چپ نو " دراروپاشکل گرفت. ریشه های طبقاتی این جنبش راباید درتحولات عظیم سرمایه داری انحصاری-دولتی دهه های 1960 و1970 جستجو کرد. گرایشهای سوسیالیستی چپ نو ، بازتابی از مکاتب گوناگون در" مارکسیسم آکادمیک" بود. اندیشه های چپ نو، ازجمله مکتب فرانکفورت ، گلچینی ازایدئولوژیهای گوناگون واغلب متناقض بود که رسانه های بورژوائی ، آنهارابطورگسترده تبلیغ ونشرمی کردند. همه ی گرایشهائی که ازآنها تحت عنوان چپ نو یاد می شود، ادعا می کنند که روایت آنها ، درست ترین روایت ازمارکسیسم است.
نسل اول متفکرین مکتب فرانکفورت ، درگیریک جنگ جهانی عقیدتی پیرامون معنی واهمیت کمونیسم بود. طبقه ی حاکمه ی سرمایه داری ، بویژه پس ازجنگ جهانی دوم ، تلاش می کرد تانسخه ای قابل قبول ازچپ بدون کمونیسم، ارائه دهد که علیه سوسیالیسم واقعاً موجود موضع داشته باشد. نهادهای وابسته به "سیا " دراین زمینه بسیارفعال بودند. " آدورنو " ، نام ثابت در نشریه " در مونات "(Der Monat) بود که توسط سیا منتشرمی شد وبه الگوئی برای چپ نو تبدیل شده بود. "هورکهایمر" نیزهرازچندی، در" کنگره آزادی فرهنگی "(CCF) ، که آنهم دست پخت سیا بود، شرکت می کرد. " ملوین لاسکی " (M.Lasky) عامل سیا ومدیرمسئول درمونات ، به آدورنو گفته بود که سیا آماده ی هرگونه کمک به انستیتوی مطالعات اجتماعی است. هورکهایمر تاپایان عمر، باکنگره آزادی فرهنگی درآلمان ، همکاری داشت که به موجب اسناد طبقه بندی شده ای که اخیراً منشرشد، بازوی تبلیغات ضدکمونیستی سیا دراروپا محسوب می شد. درواقع ، مبنای مکتب فرانکفورت راتئوری "ABS" تشکیل می داد که به معنی " همه چیز بجزسوسیالیسم "(anything but Socialism) بود. این چپ غیرکمونیست ، مارکسیسم رابه نحوی تفسیرمی کرد که گوئی ازموضع چپ ، سوسیالیسم واقعاً موجود رابه راست روی متهم می کند درحالیکه خود درواقع ، بازیچه ی دست راستگراترین محافل سرمایه داری قرارگرفته بود.
فلیکس ویل ، خود یک مارکسیست ارتدوکس بود ومارکسیسم راعلم می پنداشت ولذا، وظیفه ی انستیتوئی راکه تاسیس کرده بود، انجام تحقیقات تاریخی واجتماعی درباره ی جنبش کارگری قرارداده بود. انستیتو درسالهای نخست ، تحقیقات نسبتاً ارزشمندی دراین مورد انجام داد. اما یکی ازاهداف اصلی ویل ازتاسیس انستیتوی مطالعات اجتماعی، انجام تحقیقات میان رشته ای(cross-disciplinary research)بود که دردانشگاههای آنروز اروپا مرسوم نبود ولذا، ناکام ماند. گئورگ لوکاچ و کارل کورش ، که هردودرسمپوزیوم یک هفته ای شرکت داشتند، درکنارفعالیت سیاسی، به بحثهای فلسفی ومارکسیستی ادامه دادند این بحثها ، ونیز انتشار کتاب لوکاچ بنام " تاریخ شعورطبقاتی "درسال1923 ، مبانی نظری لازم رابرای مکتب فرانکفورت فراهم آورد. به نظرلوکاچ ، شرط اول برای انجام تحقیقات ارزشمند، خلاصی گریبان خود ازسلطه ی حزب کمونیست بود. فریدریش پولاک نیزازهمان ابتداء ، بامکتب فرانکفورت همراه بود وپس ازمرگ " کارل گروندبرگ "(C.Grundberg) به ریاست انستیتوی مطالعات اجتماعی برگزیده شد وروابط نزدیکی باماکس هورکهایمر برقرارکرد. اندکی بعد، هورکهایمر به ریاست انستیتوی تحقیقات اجتماعی انتخاب شد ووقتی درسال1930 ، سکان هدایت این انستیتو رابدست گرفت ، فعالیت آنرابسوی مقولاتی چون " فرهنگ " و "قدرت " سوق داد وهرچه بیشتراز ماتریالیسم تاریخی ،مبارزه طبقاتی ، وتحلیل امپریالیسم فاصله گرفت.. آدورنو نیز بابه قدرت رسیدن هیتلر ، به خواب زمستانی فرورفت. اومعتقد بود که نازیسم فقط با بلشویکهای ارتدکس روس مخالف است ولذا ، درتمامی سالهای حکومت نازی، حتی یکبارازآن انتقاد نکرد. ویتفوگل نیزکه ازابتداء همراه انستیتوی مطالعات اجتماعی بود، بعلت عضویت درحزب، مواضع صحیح تری ازهمفکران خودداشت. ویتفوگل دراین ایام، تحلیلی جامع ازتئوری مارکسیستی " دسپوتیسم آسیائی "(Asiatic Despotism) ارائه داد.
"ریچارد سورج "(R.Sorge) روزنامه نگار آلمانی وافسر اطلاعات نظامی شوروی ، که مخفیانه درآلمان نازی کارمی کرد ومدتی نیزدرانستیتوی مطالعات اجتماعی آلمان حضورداشت ، به اتهام جاسوسی ازانستیتو اخراج شد. " دیوید ریازانوف "(D.Ryazanov) انقلابی ومورخ روس نیزکه برای تکمیل مطالعات درباره ی آثارمارکس وانگلس ، به آلمان اعزام شده بود وتوانست کتاب " مجموعه آثارمارکس وانگلس " رابه زبان آلمانی منتشرکند، پس ازمدتی همکاری با انستیتوی مطالعات اجتماعی آلمان ، این کشورراترک کرد.
درسالهای 1931 و1932 ، تعدادی ازروانکاوان وابسته به انستیتوی روانکاوی فرانکفورت، به همکاری مستمر باانستیتوی مطالعات اجتماعی پرداختند. "فرانتس بورکناو"(F.Borkenau) ، "اریش فروم" (E.Fromm) ، " ویلهلم رایش " (W.Reich) ، " کارل لاندوئر" (K.Landaur) ،"هاینریش منگ" (H.Meng) ازجمله ی این افراد بودند. باپیوستن این ماتریالیستهای هگلی به انستیتو ، تحقیقات درباره ی تئوری مارکسیستی ، به مسیری دیگرهدایت شد که تاامروز ادامه دارد. اریش فروم ، درآثارخود برجنبه های روانی کنترل اجتماعی ، ومقولاتی چون توهّم وواقعیت تاکید می کرد. اورایکی از بنیانگذاران اومانیسم سوسیالیستی دانسته اند. ویلهلم رایش نیز بنیانگذار " سکسوال لیبرالیسم " بود واین دکترین رادرتقابل با انطباق گرائی سیاسی (political conformism) و روان پریشی اجتماعی(social psychosis) عرضه کرد.
دیگرروشنفکران جوان کمونیست درآلمان واروپا، نیزکم وبیش باانستیتوی مطالعات اجتماعی رابطه داشتند. اماپس ازبه قدرت رسیدن نازی ها ، مرکزانستیتو به آمریکامنتقل شد. دراین دوران، چهره های شاخص مکتب فرانکفورت را " کورت لوین " (K.Lewin) و " آدولف لو " (A.Lowe) تشکیل می دادند. کورت لوین ، واضع تئوری " اقدام اجتماعی "(social action) بود وبه پیدایش " جامعه شناسی پویائی گروه " (group dynamics sociology) کمک کرد. آدولف لو نیز به توسعه ی اقتصاد سیاسی مساعدت نمود. " ریمون آرون " (R.Aron) روزنامه نگار، مورخ وجامعه شناس فرانسوی، که بخاطرکتابش " تریاک روشنفکران " که درپاسخ به " دین افیون مردم است "نوشته شده بود، مشهورگردید ، درباره ی طیف گسترده ای ازمسائل نوشت وتاآخرعمر، ازدوستان نزدیک " ژان پل سارتر" باقی ماند ومراوداتی نیز باچهره های برجسته ی مکتب فرانکفورت داشت. " لئو لاونتال " (L.Lowenthal) یکی از نخستین متفکرینی بود که باانستیتوی مطالعات اجتماعی آلمان همکاری کرد ودرزمینه ی جامعه شناسی ادبیات تحقیق می کرد. اوبعدها ، به فیلسوف هگلی " هربرت مارکوزه" (H.Marcuse) پیوست. مارکوزه شاید تنها فیلسوف مکتب فرانکفورت بود که ازنفوذ فراوان درمیان فعالان سیاسی دهه ی1960 برخورداربود.
وقتی هیتلر به قدرت رسید وانستیتوی مطالعات اجتماعی المان تعطیل شد، اعضای مهم انستیتو از آلمان مهاجرت کردند وبرخی آزآنها درنیویورک ودرقالب انستیتوی مطالعات اجتماعی جدیدی که وابسته به دانشگاه کلمبیا بود، گردهم آمدند. آنها همچنان نشریات خودرا به زبان آلمانی منتشرمی کردند وعلیرغم کمبود مخاطب، همچنان به کارخود ادامه دادند. باانتقال انستیتوی مطالعات اجتماعی به آمریکا دردههی 1930 ، این انستیتو بیش ازپیش به راست غلطید وازرویکردهای ترقیخواهانه فاصله گرفت. درواقع، مکتب فرانکفورت دراین سالها، خود رابانظم بورژوائی محلی تطبیق داد ، گذشته ی خود راکتمان کرد، وبه فعالیت درمحیط آکادمیک آمریکا بسنده نمود.. انستیتو دراین دوره ، هرگونه فعالیت سیاسی رابرای اعضای خود ممنوع اعلام کرد. " برتولت برشت " (B.Brecht) نیزکه درهمان ایام درآمریکابود ودوستی نزدیک با " والتر بنیامین " (W.Benjamin) ازاعضای هنوز مارکسیست مکتب فرانکفورت داشت، چهره های وابسته به مکتب فرانکفورت راچنین توصیف نمود : " فاحشه های تبعیدی که درتلاش برای جلب کمک ، به هرخفّتی تن درمی دهند. آنها مهارت واندیشه ی خودرا، مانند کالا عرضه می کنند تاحمایت ایدئولوژیک نظام استثمارگرآمریکا راجلب نمایند." درواقع، نظریه پردازان مکتب فرانکفورت دردوران تبعید، صحنه رابرای چرخش کامل ازاقتصاد سیاسی به فرهنگ گرائی (culturalism) وسیاست هویت (identity politics) آماده کردند. چرخشی که نهایتاً به نئولیبرالیسم ختم شد. جالب است که بدانیم دراین سالها ، 5 تن از 8 نفراطرافیان هورکهایمر ،تبلیغاتچی وتحلیلگر نهادهای دولتی وامنیتی آمریکابودند وحقوق دریافت می کردند. خوداو و آدورنو نیزماهیانه دهها هزاردلار ازدولت آمریکا حقوق می گرفتند. انستیتوی مطالعات اجتماعی ، درمدت فعالیت درآمریکا، فقط دهها هزاردلار کمک از " بنیاد راکفلر" دریافت کرد و75 درصد بودجه ی خود راازمحل کمکهای دولتی وامنیتی آمریکاتامین می نمود.
پس ازجنگ ، انستیتو دوباره به فرانکفورت منتقل شد.شاید تئودور آدورنو و والتربنیامین رابتوان از معروفترین چهره های مکتب فرانکفورت دردوران پس ازجنگ نام برد. این دو ، بخاطر آثارادبی ومطالعات فولکلوریک خویش دردهه های پس از1960 ، اشتهاریافتند. پس ازآغازبکار دوباره ی انستیتوی مطالعات اجتماعی آلمان ، " یورگن هابرماس" (J.Habermas) به چهره ی اصلی نسل جوان متفکران این انستیتو تبدیل شد. اونقش مهمی درتکامل نظریه انتقادی(critical theory) داشت وسنت هگلی آدورنو و مارکوزه راتعالی بخشید. هابرماس دردهه ی 1960 ، درتکامل نظریه ی " شبکه ها" (networks) نقش داشت وبعدها توجه خودرا به " اخلاق ارتباطات" (communicative ethics) متمرکزنمود وسنت کانت را دنبال کرد.
نسل فعلی نظریه پردازان انتقادی، برخلاف نسل قبلی ، تحت رهبری زنان قراردارند. "نانسی فریزر"(N.Fraser) فیلسوف ، نظریه پرداز انتقادی واستاد فلسفه ی دانشگاه نیویورک ،"سیلابن حبیب " (S.Benhabib) فیلسوف آمریکائی واستاد حقوق دانشگاه کلمبیا واستاد فلسفه دردانشگاه ییل آمریکا، و "اگنس هلر " (A.Heller) فیلسوف واستاد دانشگاههای مجارستان ،ازجمله ی این چهره ها می باشند.
حاصل یک قرن فعالیت انستیتوی مطالعات اجتماعی آلمان ، چیزی جزادغام ایدئولوژی بورژوازی درمارکسیسم نبود. پس ازجنگ جهانی ف باپیوستن فرویدیسم به مکتب فرانکفورت، این روند سرعت گرفت ووزنه ی بورژوازی درانستیتوی مطالعات اجتماعی، سنگین ترشد. کتاب " انسان تک ساحتی " (one dimensional man) نوشته ی هربرت مارکوزه ، حاصل این دوران است. سرانجام ، مکتب فرانکفورت به منتقد تمام عیار مارکسیسم تبدیل شد.
منابع ومآخذ
1)the Frankfurt school , www.marxists.org
2)historical dialectic , www.communistreview.com
3)the CIA and Frankfurt school , www.mronline.org
4) Thomas Bottomore , Adictionary of Marxist thought , www.worldpress.com
کمک مالی به کارت بانکی شماره 8732-9635-9973-6037