بوناپارتیسم دیروز و امروز

درآثارمارکس وانگلس ، بناپارتیسم (Bonapartism) به رژیمی درجامعه ی سرمایه داری اطلاق می شود که درآن ، بخشی ازحاکمیت ، تحت تسلط یک فرد قرارمی گیرد که دیکتاتوری خود رابردیگر بخشهای حکومت وجامعه تحمیل می کند. بنابراین دربناپارتیسم ، قدرت دولتی، نسبت به دیگربخشهای حاکمیت، ازیک " استقلال نسبی " برخوردارمی گردد. نمونه ی بارزچنین رژیمی دردوران مارکس ، سلطنت لوئی بناپارت ، برادرزاده ی ناپلئون اول بود که پس ازکودتای دسامبر1851 خودرا ناپلئون سوم نامید وبه حیات جمهوری دوم فرانسه پایان داد. این مقطع ازتاریخ فرانسه ، موضوع یکی ازمهمترین آثارمارکس بنام " هجدهم برومر لوئی بناپارت" قرارگرفت. انگلس نیزازنوشته های مارکس برای توضیح حکومت بیسمارک درآلمان استفاده کرد وآن رایک حکومت بناپارتیستی نامید. بناپارتیسم درواقع، دستگاه نظامی – پلیسی راسواربربورژوازی می کند تاازسلطه ی طبقاتی اش براحزاب سیاسی مخالف ، پاسداری نماید.

به نظرمارکس وانگلس ، بناپارتیسم زائیده ی شرائطی است که طبقه ی حاکمه ی جامعه ی سرمایه داری دیگرنمی تواند حکومت خودراباابزارهای قانونی وپارلمانی حفظ کند. دراین شرائط ، طبقه ی کارگرنیزقادرنیست هژمونی خودرا برجامعه تحمیل نماید. پس ازاینکه امپراتوری ناپلئون سوم دراثر شکست درجنگ فرانسه – پروس فروپاشید ، مارکس درکتاب " جنگ داخلی " نوشت که " بناپارتیسم تنهاشکل ممکن دولت درشرائطی است که بورژوازی شکست خورده وطبقه ی کارگر هنوزتوانائی رهبری ملت راندارد." لوئی بناپارت ازمیان توده ی مردم بپاخاست وبقول مارکس ، یک پایش در " کیسه ی سیب زمینی" دهقانان فرانسه . پای دیگرش دردربار سلطنتی بود وعموئی چون ناپلئون بناپارت داشت. معهذا مارکس اورادلقکی خواند که برفضای سیاسی فرانسه که به شدت چند پاره شده بود، مسلط شد وطرفداران بسیاری راازمیان دهقانان وسرمایه داران ، بخود جلب نمود. انگلس نیزدرکتاب " منشاء خانواده " نوشت : " اگرچه دولت ، نماینده ی طبقات اجتماعی است اما، مقاطعی وجوددارد که توازن قوا میان طبقات ، آنقدربهم نزدیک وشکننده است که استثنائاً قدرت دولتی، نقش میانجی ظاهری رابازی می کند وتاحدودی مستقل ازطبقات عمل می نماید. براین اساس، دولت بناپارتیستی ، درعین برخورداری ازاستقلال عمل ، همچنان برروشهای دیکتاتوری پافشاری می کند.

اما استقلال دولت بناپارتیستی ونقش آن درواسطه گری میان طبقات متخاصم، درخلاء صورت نمی گیرد. به نوشته ی مارکس، لوئی بناپارت نماینده ی دهقانان خرده پائی بود که درآن زمان، بیشترین جمعیت فرانسه راتشکیل می دادند وبه نمایندگی ازسوی آنها سخن می گفت وعمل می کرد ولذا، مورد حمایت این طبقه قرارگرفت. اما به نوشته ی مارکس، لوئی بناپارت درعین حال مدعی بود که ازسوی تمامی طبقات جامعه سخن می گوید. درواقع ، وظیفه ی اصلی او ، تضمین امنیت وثبات جامعه ی سرمایه داری وفراهم کردن زمینه برای توسعه ی سریع سیستم سرمایه داری بود. مارکس وانگلس درنوشته های خود درباره ی دولت بناپارتیستی، به یک نکته ی مهم اشاره می کنند وآن اینکه این نهاد، منافع دولتمردان راتامین می کند. مارکس در"هجدهم برومر لوئی بناپارت " ، ازیک قدرت اجرائی سخن می گوید که "سازمان نظامی وبوروکراتیک گسترده ای رادراختیاردارد وبه ماشین دولتی قدرتمندی شکل می دهد." دولت لوئی بناپارت، نیم میلیون کارمند وهمین تعداد نیروی نظامی دراختیارداشت که مانند انگل، شیره ی جان جامعه رامی مکیدند. بنابراین ، استقلال نسبی دولت بناپارتیستی، درخدمت رژیم حاکم وتوسعه ی کاپیتالیستی قرارداشت.

***********

جامعه ی ایران ، باپدیده ی بناپارتیسم بیگانه نیست ویکبارآنرادرسال 1299 وباردیگر پس ازانقلاب اسلامی (بویژه ازاواخردهه ی 1360 به بعد) تجربه کرده ومی کند. عواقب این دوموج بناپارتیسم، هنوزگریبان مردم رارها نکرده است. امروزه ، بناپارتیسم اگرچه بطورتمام وکمال درشرائط کنونی ایران، زمینه ی ظهورندارد اما، گوشه هائی ازآن رامی توان ، البته باتلفیق وجوه ایرانی ومذهبی ، وبه شکل وشمایل جدید ، درایران دید. جامعه ی ایران، ازدهه ی پایانی قرن گذشته تاکنون ، بسرعت بسوی سیاستهای راستگرایانه ، پوپولیستی ومعجونی از " چپ وراست " درقالب بناپارتیستی ، به پیش می رود که به مراتب مضحک ترازبناپارتیسم 18 برومر می باشد. طی این دهه ها ، اصلاحات اجتماعی سرکوبگرانه ، بذر بناپارتیسم رادراین خاک افشانده است. این بذر ، به زودی به بارمی نشیند وکارتن خوابها وگورخوابها رادوباره به حرکت درخواهد آورد. اما این بار نه درحمایت از بناپارت وطنی ، که برای انتقام ازاو. این ویژگی بناپارتیسم امروزاست که آنراازبناپارتیسم دیروز متمایزمی سازد. بناپارتیسم دوران صعود سرمایه داری ، به هیچوجه بابناپارتیسم دوران افول سرمایه داری ، یکسان نیست .

FMOHAMMADHASHEMI.BLOGFA.COM

ف.م.هاشمی