مارکسیسم و فرویدیسم

روانکاوی (psychoanalysis) ، شاخه ای ازروانشناسی است که بانام " زیگموند فروید" پیوند خورده است. محورروانکاوی را تاکید بر" ضمیرناخودآگاه" تشکیل می دهد. انسان پرازعقده های موثر وغیرقابل پیش بینی است که توجیه گر رفتارهای غیرمنطقی اومانند گرایش به خودکامگی می باشد. فروید معتقد است که ریشه ی اغلب تعاملات ذهنی وفعالیتهای عملی انسان راباید در" شناسه "(id) اوجستجو کرد. به نظرفروید، انسان عمدتاً یاتابع " شناسه" است ویااز " سوپرایگو"(super-ego) تبعیت می کند( شناسه ، بخش بدوی وغریزی ذهن است ، سوپرایگو بعنوان وجدان اخلاقی عمل می کند و "ایگو" نماینده ی بخش واقعگرای ذهن می باشد.). بدین معنی که تمایلات جنسی ونیازهائی که معمولاً درضمیرخودآگاه بشر سرکوب می شوند ، درضمیرناخودآگاه او منعکس می گردند. تاکید عمده ی روانکاوی بردرمان وتشریح اختلالات روانی (Neuroses) است. اما فروید ، علاوه براین ، نظریه ی روانکاوی اجتماعی رانیزعرضه کرده که باتئوری مارکسیسم درتضاد مستقیم قرارمی گیرد. به نظرفروید، انگیزه های ناخودآگاه روانی، بررفتاراجتماعی سازمانیافته تاثیر می گذارند. به نظراو ، تغییرساختاراقتصادی جامعه، موجب تغییراساسی درطبیعت بشرنمی گردد وبنابراین ، " نظم نوینی" که دراتحاد شوروی برقرارشد، تغییرات بنیادین بدنبال نداشته است. البته شخص فروید ، هیچگاه بطورعلنی علیه مارکسیسم سخن نگفت وفقط برکامل نبودن آن تاکید می ورزید. درهرحال، تئوری و پراتیک روانکاوی ، دراتحاد شوروی رد شد ولنین ، روانکاوان را بخاطر عملکرد بورژوائی آنها ، مورد انتقاد قرارداد.

درغرب نیز برخی ازنظریه پردازان نئومارکسیست ، بویژه درآلمان، سعی کردند به کمک مفاهیم فرویدی، تعریفی جدید از " بیگانگی " (alienation) و " ایدئولوژی" ارائه دهند. آدورنو(Adorno) ، هورکهایمر(Horkheimer) ، مارکوزه (Marcuse) و اریش فروم (Erich Fromm) ازمکتب فرانکفورت (Frankfurt school) ، و ویلهلم رایش (W.Reich) ، شاگرد فروید وعضوحزب کمونیست آلمان ( که بعد هاازاین حزب اخراج شد) ، ازجمله ی این تئوریسین ها بودند. روانکاوان معتقدند که سرکوب غرائز، آنچنانکه درتئوری روانکاوی بیان می شود ، انسان راازسرشت خود بیگانه می سازد. اگرچه فروید، سرکوب غرائز را مستقیماً درحیات اجتماعی منعکس می بیند اما، پیروان بعدی او ، این تئوری رازیرسئوال بردند. رایش ، سرکوب غریزه ی جنسی را ویژگی جامعه ی مردسالار(male-dominated society) سرمایه داری می داند. هربرت مارکوزه، تلاش کرد تاتضاد میان رویکردهای فرویدی ومارکسیستی را ازاین طریق حل کند که گویا تئوری غرائزفروید، دربطن خود حاوی یک تئوری اجتماعی پنهان است که شباهت بسیاربه آموزه های مارکس دارد ودرمقابل آن قرارنمی گیرد. مارکوزه درکتاب "شهوت وتمدن"(Eros and Civilization)، بحث دیالکتیک تمدن راپیش می کشد وتاریخ رابراساس تضاد میان شهوت ومرگ (Eros and Thanatos) توضیح می دهد. به نظر رایش نیز، غلبه ی خدای شهوت برخدای مرگ ، به انقلابی آزادیبخش می انجامد که سرانجام به سلطه ی اقتصادی-سیاسی وبیگانگی جنسی پایان می دهد.

نسل دوم روانکاوها، سعی داشتند تاباتلفیق فرآیندهای روانی باتحلیل مارکسیستی ازاجتماع، یک روانشناسی اجتماعی جدید راعرضه کنند. آنها خود رامارکسیست فرویدی می نامیدند. مارکسیسم فرویدی ، روایتی روانکاوانه ازنظریات کارل مارکس بود که درصدد آشتی دادن نظرات مارکس بافروید بود. طرفداران این رویکرد، بویژه دردهه های 1920 و1930 فعال بودند. نام زیگفرید برنفلد(s.Bernfeld) و پاول فدرن (P.Federn) رانیزباید به این گروه اضافه کرد. این روانکاوان ، ازمفاهیم روانی برای توضیح ودرک فرآیندهای اجتماعی وایدئولوژیک درجامعه ی سرمایه داری امروز استفاده می کردند ومثلاً تلاش می کردند تاعلت گرایش مردم به اعتقادات سیاسی را نه باعوامل اقتصادی ، که بابرخی مفاهیم فرویدی توضیح دهند. یکی ازبارزترین نمونه های این " آگاهی کاذب " (false consciousness) ، ناسیونال سوسیالیسم آلمان بود که رایش درکتاب " روانشناسی توده ای فاشیسم"(mass psychology of Fascism) به آن می پردازد. اریش فروم نیز که مانند رایش ، ازحامیان روانکاوی است ، معتقد بود که ایدئولوژی راباید ازروی ریشه های ناخودآگاه آن شناخت. البته فروم ، تاکید کمتری بر مسائل جنسی داشت. اودرسال1942 ، برحمایت فاشیستها ازتمایلات اقتدارگرایانه ، سادیستی ومازوخیستی(sado-masochistic) انگشت گذاشت وآنرا خصلت خرده بورژوازی معرفی کرد. تصویری که فروم ازشخصیت وروانشناسی فاشیسم ارائه می دهد، بسیارشبیه به تصویری است که سارتر ازیهود ستیزی(anti-semitism) عرضه می کند. سارتر نیزمانند فروم، ازتبیین ارتدکس وروانکاوانه ی پدیده های اجتماعی براساس مسائل جنسی، انتقاد می کند اما درعین حال، می پذیرد که افراد متعصّب واقتدارگرا، تضادهای روانی درونی خود رابه مخاطبان بیگناه خویش تحمیل می کنند. تحلیلی که فروم ازشخصیت اقتدارگرا ارائه می دهد، منطبق برآموزه های آدورنو ، هورکهایمر ، وروانشناسان آمریکائی است که تلاش می کنند ریشه های روانی تعصّب ویهود ستیزی رابیابند. درنوشته های ایشان ، مباحث روانکاوانه ، به مراتب بیشترازمباحث مارکسیستی به چشم می خورد.

دردوران پس ازجنگ نیز مارکسیسم فرویدی درقالب آثار " الکساندر میچرلیچ"(A.Mitscherlich) روانکاو آلمانی ونیزفیلسوفان مکتب فرانکفورت ، ادامه پیداکرد. دراین زمان، نشریه " روان " (psyche) به ارگان این فیلسوفها تبدیل گردید. هربرت مارکوزه، نظریه ی فروید رامبنی بر نقش سرکوب غریزه ی جنسی درشکل گیری تمدنها ، رد کرد وبه جای آن مقوله ی "سعادت" (Happiness) رانشاند. به نظرمارکوزه ، سرکوب غریزه ی جنسی، درهمه ی فرهنگها به یک شکل انجام نمی گیرد. نسل بعدی مارکسیستهای فرویدی، متفکرینی چون ژاک لاکان(J.Lacan) روانکاو، و لوئی آلتوسر(L.Althusser) فیلسوف فرانسوی راشامل گردیدند که ازدهه ی 1970 تادهه ی نخست قرن بیست ویکم، درصحنه حضورفعال داشتند وهمچنان به ارائه ی تحلیلهای روانکاوانه ازجامعه می پرداختند. مثلاً ایتن بالیبار(E.Balibar) فیلسوف فرانسوی نیز معتقد است که مشابهت های فراوانی میان مارکسیسم و فرویدیسم وجوددارد. به نظراو، استعاره های معرفتی میان آثارتئوریک مارکس و فروید، فراوانند.

منابع ومآخذ

1)Marxism and Psychoanalysis , www.marxist.com

2)Marx and Psychoanalytic theory , www.mronline.org

3)Thomas Bottomore , A Dictionary of Marxist Thought , www.academia.edu

4)Marxism and Psychoanalysis , www.taylorfrancis.com

کمک مالی به کارت بانکی شماره8732-9635-9973-6037