نقد مارکسی و کینزی از نئولیبرالیسم
نئولیبرالیسم و وعده های تحقّق نیافته
( نقد مارکسی و کینزی از نئولیبرالیسم )
دردهه ی گذشته ، نئولیبرالیسم مشروعیت ومحبوبیت خودراازدست داد. دفاع ازخصوصی سازی ، ریاضت اقتصادی ، آزادسازی حساب سرمایه وزیرضربه بردن اتحادیه های کارگری که اساس پلاتفرم نئولیبرالی است ، اکنون بشدت مورد انتقاد قرارگرفته است. نئولیبرالیسم دردهه های 80 و90 قرن گذشته ، پیروزمندانه زمام امورجهان رابدست گرفت وگفتمان سیاسی خویش رابه کرسی نشاند. اما بعد از 4 دهه ، این گفتمان اکنون رنگ باخته وپلاتفرمهای نئولیبرال ازرده خارج شده اند. سقوط سیاسی نئولیبرالیسم ، بویژه پس از بحرانهای شرق آسیا ، وترکیدن حباب دات کام(Dot.com bubble: یاحباب اینترنت که به دوره ای بین سالهای 1995 تا2000 اطلاق می شود که سرمایه گذاران، پول خودرا به استارت آپ های اینترنتی تزریق می کردند) ، آغازشد. افشای رسوائیهای مالی دوران پرزیدنت بوش نیزبه درک مردم ازماهیت ارتجاعی پروژه ی نئولیبرال ورابطه ی تنگاتنگ آن با تجدید ساختارامپریالیسم ، کمک کرد. عقب نشینی سیاسی نئولیبرالیسم ، ابتداء ازرسانه های بانفوذ جهان آغاز وازعناوین رسانه ای دردفاع ازاصلاحات نئولیبرالی ، به نحو چشمگیری کاسته شد وبرادبیات انتقادی ازاین پروژه افزوده گردید.
اما علیرغم این شکست سیاسی، نئولیبرالیسم همچنان به عنوان پروژه ی اقتصادی مسلط درجهان باقی ماند وروش غالب بازتولید اجتماعی واقتصادی دراکثرکشورهای دنیا محسوب می شد. حتی می توان گفت که سلطه ی اقتصادی نئولیبرالیسم، باافول مشروعیت سیاسی آن ، افزایش یافت. علل این ناپیوستگی ، درنقد مارکسی وکینزی ازنئولیبرالیسم ، به بهترین نحو نمایان می گردد. درتئوری اقتصادی نئوکلاسیک ودرگفتمان نئولیبرال ، اگرمسیراقتصاد کاپیتالیستی توسط دستکاریهای تصنّعی سد نگردد، این سیستم بطورخودکار، بسوی اشتغال کامل واستفاده ی بهینه ازمنابع ، حرکت می کند. دخالتهای نابجای دولت، فعالیت اتحادیه های کارگری وناهنجاریهای ناشی ازتکنولوژی وساختارصنعتی، ازجمله موانع موجود برسرراه " بازارخود تنظیم" (self-regulating market) می باشند. یکی ازبزرگترین دستاوردهای فکری " جان مینارد کینز"، مفهوم سازی جایگزین برای اقتصاد کلان سرمایه داری بود. به نظر کینز، سطح محصول واشتغال، تابع تقاضای کل است. اگرتقاضای کل ، به هردلیل،( مثلاً سیاستهای پولی ومالی دولت ) کاهش یابد، بنگاهها ازتولید خود می کاهند وبه تبع آن ، سطح اشتغال نیزکاهش می یابد. این وضع ، موجب رکودی می گردد که اقتصاد قادرنیست بطورخودکار ازآن خارج شود. برعکس ، اگرتقاضای کل بیش ازحدّ افزایش یابد ، محصول کل تحت تاثیرمحدودیت ظرفیت تولید قرارگرفته وتورم وکسری موازنه پرداختها بروزمی کند. کینز که نظرات خود رادرکوران رکود بزرگ مطرح کرد، به این نتیجه رسید که دراقتصاد پیشرفته ی سرمایه داری، سطح فعالیت اقتصادی، باسطح معینی ازبیکاری ، همخوانی دارد. درچنین جامعه ای ، اگرچه اقتصاد بطورخودکاربسوی اشتغال کامل حرکت نمی کند اما می تواند باقبول سطح معینی ازبیکاری وپذیرش هزینه های اجتماعی واقتصادی ناشی ازآن، تعادل خودرابرقرارنماید. این استدلال کینز، رویگردانی فاحش از منطق حاکم براقتصاد کلاسیک بود.براین اساس ، دخالت دولت، برای ایجاد ثبات اقتصادی درجامعه ضروری است تابیکاری درسطحی قابل قبول( نه آنقدرزیاد که به فقرمطلق منجرشود ونه آنقدرکم که موجب تورم گردد) تنظیم شود. به نظرکینز ، اگرتقاضای کل بااستفاده ازابزارهای سیاستگذاری مالی ، پولی ودرآمدی( مثلاً تعدیل سطح وساختار مالیات ، هزینه های دولتی ، تنظیم نرخ بهره و...) تنظیم شود، آنگاه دولت می تواند بطورهمزمان ، بسوی اشتغال کامل وکنترل تورم حرکت کند. ثبات نسبی اقتصادی ، سیاسی واجتماعی ، پیروزی بزرگ سیستم کینزی بود که به " عصرطلائی" پس ازجنگ منجرشد. نرخهای بالای رشد، اشتغال تقریباً کامل ، افزایش سطح درآمد ، وسطوح شگفت انگیز همپیوندی اجتماعی، ازویژگیهای این عصرطلائی بود.
اماازاواسط دهه ی قرن گذشته، کینزگرائی روبه افول گذاشت. اکنون دیگر "اجماع کینزی" به تاریخ پیوسته بود وکاپیتالیسم به روشهای نوین برای بازتولید اقتصادی، اجتماعی وسیاسی جامعه روی آورده بود. موفقیت الگوی کینزی درمدیریت جامعه ی پس ازجنگ ، به حدّی بود که به نظرمی رسید مشکلات کاپیتالیسم درزمینه ی بیکاری انبوه وتوزیع ناعادلانه ی درآمد درکشورهای پیشرفته، یکبار برای همیشه حل شده ولذا، دیگرنیازی به سیاستها ، نهادها ومدیریت کینزی نیست. ازسوی دیگر ، دکترین کینز میان دودیدگاه آمریکائی( محافظه کار) وانگلیسی(رادیکال) تقسیم شد که دانشگاه کمبریج وپروفسور " جون رابینسون"(J.Robinson) جناح رادیکال رانمایندگی می کرد. تفاوت میان این دودیدگاه، به تئوریهای مختلف آنها درزمینه ی توزیع درآمد بازمی گشت. کینزیهای آمریکائی، به تئوری نئوکلاسیک توزیع درآمد وفادارمانده بودند که بربازده نهائی کار(marginal product of labour) استواربود. این نگرش ، به شدت توسط محفل پست کینزی انگلیس (English post- keyensian) رد شد. این محفل ، توزیع درآمد را قبل ازهرچیز، به متغیرهای نهادین ومناسبات قدرت مرتبط می ساخت. کینزی های آمریکا، برمدیریت کوتاه مدت اقتصاد پافشاری می کردند که محورآنرا ایجاد فضای باثبات برای جلب اطمینان سرمایه گذاران تشکیل می داد.کینزی های انگلیس ، برعکس ، برثبات درازمدت اقتصادی واصلاح نابرابری های مزمن تاکید می کردند. مناقشات تئوریک میان کینزگرایان، به انفعال ایشان انجامید وآنها رااز مقابله باگفتمان نئولیبرال درچهاردهه ی اخیربازداشت. مشکل هنگامی بیشترشد که اقتصاد جهانی دراوایل دهه ی هفتاد قرن گذشته ، به دوران افول گام گذاشت. کینزی ها هیچ توضیحی برای این افول نداشتند وراه حلی نیزبرای آن ارائه نمی دادند. بدین ترتیب ، کینزگرائی درمحاق فرورفت. میان اظهارات ریچارد نیکسون درسال 1971 مبنی براینکه" ماهمه کینزی هستیم " تابانات " جیمزکالاهان" درسال 1976 مبنی براینکه " ماباید به هرقیمتی ازرکود خارج شویم وبه افزایش اشتغال ازطریق کاهش مالیات وافزایش هزینه های دولتی نائل شویم." ، فقط 5 سال فاصله بود . رویگردانی ازکینز ، راه رابرای پروژه ی نئولیبرال بازکرد.
معهذا ، تحلیلی که کینزی ها از نئولیبرالیسم ارائه می کردند ، حاوی برخی نکات مهم وسازنده بود. اما این تحلیل به اندازه ی کافی عمیق ودوراندیشانه نبود. کینزی ها به این حقیقت پی نبردند که نئولیبرالیسم ، چیزی جز پروژه ی بازسازی مجدد هژمونی سرمایه، درشرائط نوین انباشت ، نیست. آنها ماهیت انباشت سرمایه وبی ثباتی ذاتی سرمایه داری رادرک نکردند. نئولیبرالیسم ، فقط مجموعه ای ازسیاستهای اجتماعی اقتصادی نبود که بتوان آنها رابسادگی وازطریق فرآیندهای دموکراتیک جایگزین کرد. نئولیبرالیسم ( مانند کینزگرائی) یک مبنای مادی داشت که مشتمل بر استراتژی انباشت، شیوه ی خاص بازتولید اجتماعی اقتصادی، وروش خاص استثماروسلطه بود که اجرای آن دراکثرکشورهای جهان، به افزایش بیکاری وعدم امنیت شغلی منجرگردید. ازآن زمان که نئولیبرالیسم زیرپرچم " جهانی شدن " ، دست بکار تغییرنظم جهانی شد، چهاردهه می گذرد. دراین مدت ، شاه بیت پلاتفرم نئولیبرال، تضعیف حقوق کار، محدود کردن کسری های مالی ، قربانی کردن تولید داخلی درپای زنجیره ی بین المللی عرضه ، وواگذاری دارائیهای عمومی به بخش خصوصی به ثمن بخس بود. حاصل عملکرد نئولیبرالها دراین چهاردهه ، جابجائی آزاد سرمایه ونیروی کار درفراسوی مرزهای ملی بود. دراین مدت ، صرفنظرازاینکه چه کسی درقدرت قرارداشت وچه وعده هائی برای رسیدن به قدرت داده بود، این پلاتفرم بدون تغییر دنبال شد وجای حاکمیت مردم را حاکمیت سرمایه مالی گرفت.
نئولیبرالها، افزایش نرخ رشد تولید ناخالص داخلی رادلیلی بر صحت این پلاتفرم ذکرمی کردند. درواقع طی این سالها، بسیاری ازکشورها بویژه درآسیا، تحت تاثیر سیاستهای نئولیبرالی، رشد سریع تولید ناخالص داخلی راتجربه کردند. اما این رشد ، به ندرت به نفع توده های مردم بود زیراباتعمیق شکاف درآمد همراه گردید. اما نئولیبرالها ، افزایش نابرابری درجامعه را ، بهائی برای نیل به رشد تولید ناخالص داخلی تلقّی می کردند. شاید بهترین مثال برای عملکرد پروژه ی نئولیبرال ، کشور هند باشد که ازسال 1991 ، پلاتفرم نئولیبرالی را به اجراء گذاشت. حاصل این سیاست ، علاوه برتعمیق شکاف درآمد ، افزایش مطلق فقر وافول اقتصاد کشاورزی بود. درسال 1982 ، پس از شش دهه اعمال مالیات سنگین بردرآمد، یک درصد بالائی جامعه ی هند ، مالک شش درصد درآمد ملی بود. اما درسال2014 ، این رقم به 22 درصد رسید که بالاترین رقم درتاریخ یک قرن اخیرهند می باشد. فقربه شکل بی سابقه ای افزایش پیداکرد. درمناطق شهری وروستائی هند، تعداد فقرااز58 به 68 درصد جمعیت رسید. اما باافول معجزه ی رشد درسال 2008 ، وفرورفتن جهان دررکود، سیستمهای نئولیبرالی، یکی پس ازدیگری ، مشروعیت خودراازدست دادند ودولتهای نئولیبرال، بیش ازپیش به راست غلطیدند واتحاد باعناصر نئوفاشیست محلی رادردستورکارقراردادند. "نارندرامودی" درهند ، "جیربولسونارو" دربرزیل ، ودونالد ترامپ درآمریکا به قدرت رسیدند. دردودهه ونیم حاکمیت نئولیبرالیسم درهند ، بیش از 300 هزارروستائی، زیرباربدهی ، خودکشی کردند. پس ازلغو خرید تضمینی محصولات کشاورزی توسط دولت وواگذاری خدمات حیاتی موردنیازکشاورزان به بخش خصوصی ، سود روستائیان کاهش پیداکرد وبسیاری ازآنها خانه خراب شدند. طی این دودهه ، ازتعداد کشاورزان هند بیش از15 میلیون نفر کاسته شد. آنها یابه نیروی کارکشاورزی تبدیل شدند ویادرجستجوی کار ، راهی شهرهاگردیدند. خیل ارتش ذخیره ی کار، موقعیت طبقه ی کارگر نسبتاً سازمان نایافته ی هند راتضعیف کرد.
انتقال اهرمهای اصلی انباشت به سرمایه ی بین المللی ، که باواسطه گری نهادهای مالی غرب صورت می گرفت ، مبانی مادی نئولیبرالیسم رادرجهان مستحکم کرد وگسستن ازسیستم نئولیبرال رابسیاردشوار وپرهزینه ساخت. دراین شرائط ، ساده لوحی است اگرتصورکنیم که مبانی اجتماعی چنین جامعه ای را می توان ازطریق انتخابات تغییرداد. کینزگرائی به این امر پی نبرد ونفهمید که سیاستهای اصلاحی وترقیخواهانه درچهارچوب این سیستم ، فقط به تحکیم مبانی سیستم موجود کمک می کند. عبورازنئولیبرالیسم ، مستلزم عبوراقتصادی وسیاسی ازاین سیستم است که خود فقط ازطریق ابداع یک سیستم جایگزین برای انباشت، میسّرمی گردد. این پروژه فقط بابرچیدن مبانی مادی نئولیبرالیسم ازطریق اتخاذ مجموعه ای ازسیاستهای رادیکال اقتصادی درزمینه ی توزیع مجدد درآمد ومنبع ملی ، عملی می گردد. اینکارفقط بدست دولت انجام نمی گیرد بلکه طبقه ی کارگر به عنوان موتوراصلی این تغییر عمل می کند. معهذا، تنها نمی توان بطور نظری به این پدیده پرداخت بلکه به این مسائل باید بطوراستراتژیک ودرفرآیند مبارزه برای ایجاد یک جنبش کارگری جدید درعصر نئولیبرالیسم وپس ازآن نگریست.
پروژه ی نئولیبرال، وعده ی رفاه وآزادی می داد اما پس ازچهاردهه ، فقروریاضت به ارمغان آورد. دیگرمسلم است که نئولیبرالیسم ، سطح رفاه عمومی راکاهش داده وبه نیروهای سیاسی غیرلیبرال میدان داده است. تاکنون به پیامدهای اقتصادی مخرّب نئولیبرالیسم ، فراوان پرداخته شده اما پیامدهای سیاسی آن مورد غفلت قرارگرفته است. وعده ی تحقق نیافته ی آزادی ودموکراسی، یکی ازپیامدهای اجرای پروژه ی نئولیبرال درچهار دهه ی اخیربوده است. پروژه ی نئولیبرال که درسال 1981 ، باروی کارآمدن رونالد ریگان درآمریکا کلید خورد ، دردهه های بعد چهارسیکل راپشت سرگذاشت.این سیکلها ، به مراتب طولانی تر ومخرّب ترازسیکلهای دوره ی کینزی(1980-1945) بودند. دراغلب این سیکلها ، مانتاریستها میداندار بودند وباکاهش نرخ بهره ، راه رابرای مالی شدن اقتصاد هموار کردند. درجریان این سیکلها ، شکاف میان بهره وری ورشد دستمزد ، تعمیق گردید، نابرابری درآمد افزایش یافت وبدهی خانوارسنگین ترشد. ویژگی دیگراین دوران، افزایش نسبت بدهی(debt ratio) درهمه ی بخشهای اقتصاد بود که نشانگر استقراض بیشتربرای پرکردن شکاف درآمد دراقتصادی است که دچارانجماد دستمزد وتعمیق نابرابری گردیده است. پروسه ی افزایش نسبت بدهی ، که فقط بامالی شدن اقتصاد قابل اجراء بود ، به جائی رسید که ترازنامه ی بانکهای مرکزی رانیزازتعادل خارج نمود. بانکهای مرکزی با خرید مطالبات مالی بخش خصوصی ازطریق انتشارپول ، بردیون دولت افزودند. یکی دیگرازویژگیهای ادوارتجاری درعصر نئولیبرالیسم ، گرایش به بحران مالی است وهرسیکل تجاری به بحران مالی ختم می شود. نخستین سیکل، خودرابه شکل بحران بورس درسال 1987 نشان داد. دومین سیکل، بحران پایدار مدیریت سرمایه درسال1998 بود که باترکیدن حباب بخش تکنولوژی دربورس(2001) همراه بود. سیکل سوم ، خودرابه شکل ترکیدن حباب بهای مسکن درسال2007 نشان داد که درادامه ی خود به بحران مالی 2008 انجامید وبالاخره سیکل چهارم ، بحران بورس ناشی ازپاندمی درسال2020 بود. اگرچه ظاهراض پاندمی علت بروزاین بحران بود اما درواقع، علت اصلی بحران، تورم قیمت دارائیها وانباشته شدن بدهی ها درمدل نئولیبرال بود.
ویژگی دیگرمدل نئولیبرال ، مراجعه به دولت برای حفظ چهارچوب اقتصاد وتزریق انگیزه برای ادامه ی فعالیت اقتصادی بود. نئولیبرالیسم، خود رافلسفه ی اقتصاد آزاد می نامد اما پروژه ی نئولیبرال ، درواقع به بیثباتی ورکود می انجامد. بنابراین پروژه ی مزبور، درهرسیکل اقتصادی ، ، نهایتاً دست بدامان دولت می شود تابه نجات اقتصاد برخیزد وسیستم اقتصادی رادوباره به حرکت درآورد. مهمترین ابزاردولت برای اینکار ، بودجه ونرخ بهره است. یک ویژگی دیگرمدل نئولیبرال ، توزیع مجدد درآمداست که بخشی ازیک سناریوی پیچیده ی تنظیم درآمد می باشد که به کمک مالی شدن اقتصاد عملی می گردد و به افزایش سهم سرمایه دراقتصاد ، به زیان کارمی انجامد. ویژگی بعدی اقتصاد نئولیبرال ، تعمیق شکاف درآمد درجامعه می باشد. درآمد دهک بالائی جامعه ی آمریکا درسال1970 ،به دهک پائینی نزدیک بود اما شکاف درآمد تاسال 2010، به آرامی تعمیق شد وپس ازآن سرعت گرفت. همین الگو، درسیستم های نئولیبرال اروپا، مشاهده می شود.
ازویژگیهای دیگرعصرنئولیبرال، باید به افول شدید اتحادیه های کارگری اشاره کرد که مهمترین شاخصه ی آن ، کاهش عضویت دراتحادیه ها نسبت به کل اشتغال می باشد. اوج فعالیت سندیکاها درآمریکا دردهه ی 1950 بود وپس ازآن تاسال1979 ، ازفعالیت سندیکاها به آرامی کاسته شد واین افول ازسال 1988 به بعد، سرعت گرفت. خلاصه اینکه درعصرنئولیبرال، تغییرات فاحشی دراقتصاد آمریکا ، اروپا وجهان بوقوع پیوست که بروزسیکلهای جدید تجاری ازمهمترین آنها بود که اغلب به بحران ورکود ختم می شدند. افزایش دیون خانوار، توزیع مجدد درآمد به سود سرمایه وبه زیان کار، کاهش عضویت دراتحادیه های کارگری وافت اشتغال دربخش تولید، ازدیگرویژگیهای این عصربود. نئولیبرالیسم برای وال استریت ودهک بالائی جامعه ی آمریکا سودمند بود اما برای طبقه ی کارگر ، فاجعه به بارآورد. دستاوردهای سیاسی نئولیبرالیسم نیزفاجعه باربود. هرچه دستاوردهای اقتصادی نئولیبرالیسم ملموس بود، دستاوردهای سیاسی آن ، ناملموس ونامشهود بود. نگرش سیاسی نئولیبرالیسم رامی توان درچهارچوب " پیروزی اراده"(triumph of will) خلاصه کرد. این سیاست خود برسه محوراستواربود: سیاست به مثابه جنگ ، اهداف فراترازقانون ، مرگ مبارزه برای حقیقت. حاصل عملکرد این سه عنصر، نادیده گرفتن حقوق دیگران ، تضعیف قانون و ومقررات انتخاباتی ، ومحو هرگونه امکان برای حل وفصل عقلائی اختلافات بود. میان اقتصاد نئولیبرالی وسیاستهای شبه فاشیستی ، رابطه ی مستقیم وغیرمستقیم برقرارگردید.
معهذا ، تجزیه وتحلیل تحولات سیاسی درنئولیبرالیسم ، بسیاردشواراست. علت این امر، چرخش دوگانه به راست می باشد. چرخش اول توسط مارگرت تاچر و رونالد ریگان صورت گرفت. موفقیتهای اولیه ی آنها، برتفکر اقتصاد سیاسی ودرک عمومی ازتحولات جامعه تاثیرگذاشت وکل طیف سیاسی رابه راست سوق داد. جناح چپ میانه درسوسیال دموکراسی محو شد وخودرابا تعاریف وپارامترهای نئولیبرالیسم تطبیق داد. درنتیجه ، سوسیال دموکراتهای چپ میانه، به راست میانه تبدیل شدند. چرخش دوم به راست، خود رابصورت ظهورگرایشات شبه فاشیستی نشان داد که هنوزادامه دارد. اوج این تحول درآمریکا، زمامداری دونالد ترامپ بود. درآلمان نیز ظهور حزب " آلترناتیو برای آلمان"(AFD) ودرفرانسه حزب ملی " مارین لوپن " نیزدرهمین چهارچوب ظاهرشدند. ظهورحزب " برادران ایتالیا"(Fratelli d,italia) وقدرت گرفتن گرایشات ارتجاعی درحزب محافظه کارانگلیس به رهبری " بوریس جانسون " و "لیزتراس " ، درچهارچوب موج دوم تغییرسیاسی درنئولیبرالیسم ، قابل توضیح می باشد. آنچه به رشد سیاستهای شبه فاشیستی درآمریکا کمک کرد ، مهجورماندن نهادهای سیاسی این کشوربود. سیستم الکترال کالج برای انتخاب رئیس جمهور، که درواقع نوعی دهن کجی به آرای عمومی است ووزن مناطق کم جمعیت رادرانتخاب رئیس جمهور، پررنگتر می کند، نشانه ی گرایش بسوی دموکراسی غیرلیبرال است. همچنین قانون دوسناتوربرای هرایالت( صرفنظرازجمعیت) ، نقش مناطق روستائی رادرشکل دادن به مجلس سنا ، برجسته می سازد. همه ی اینها مشکلات بزرگی است که هرروز سخت ترو پیچیده ترمی گردند.
تغییراتی که نئولیبرالیسم ایجاد کرد، تقریباً دامن همه ی اقشار جامعه راگرفت. نئولیبرالیسم درابتداء، بعنوان یک برنامه ی اقتصادی نخبه پرور مطرح شد وسمبل خود رانیز درشخصیت وبرنامه های رونالد ریگان یافت.نخبگان اقتصادی قصدداشتند ازسیاستهای فرهنگی راستگرایانه بعنوان محملی برای پیشبرد پلاتفرم اقتصادی خویش استفاده کنند. گرایش به نئولیبرالیسم دردهه ی 1980 ، به منزله ی چرخش سرمایه داری به راست بود که خودرادرتغییر سیاستهای اقتصادی نشان داد. همانطورکه گفتیم، حزب جمهوریخواه آمریکا، زودترازدیگران ، درب خودرابه روی این سیاست گشود وسپس نئولیبرالیسم ، مرزهای آمریکارادرنوردید. پروژه ی نئولیبرال، هویت انسانی بشررانیزتغییرداد. این تغییر، درکتاب "انسان تک ساحتی"(one – dimensional man) نوشته ی " هربرت مارکوزه" ، به تصویرکشیده شده است. براین اساس ، مصرف گرائی ، درک طبقه ی کارگررا ازسرمایه داری تغییرداد واین طبقه راازدشمن سرمایه داری به مدافع آن تبدیل کرد. مشکل اساسی در نئولیبرالیسم ، مسئله ی مالکیت است. کارگری که اکنون ( باقرض ووام) صاحب مسکن شده وسرمایه ی کوچکی بهم زده، دیگرمنافع سرمایه ومالکیت رادرنظر می گیرد. این تغییرهویت ، پیامدهای گسترده ای دارد کارگر بی هویت، دیگران رابه رای دادن به احزاب نئولیبرالی تشویق می کند که اکنون سمت وسوی شبه فاشیستی به خود گرفته اند. ناسیونالیسم ونژادپرستی، درجنبش کارگری نفوذ کرده وبتدریج کارگرراازمنافع واقعی خود بیگانه می سازد.
معهذا نئولیبرالیسم دردهه ی گذشته ، درمقابله باچالشها وتناقضاتی که خود آفریده بود ، چهره ی نرم تری بخود گرفت ودکترین "راه سوم" رامطرح کرد. بیل کلینتون ، تونی بلر ، و گرهارد شرودر ، نمایندگان این رویکرد هستند که لباس چپ میانه به تن کرده اند. پیوستن احزاب چپ میانه به نئولیبرالیسم ازطریق جنبش راه سوم ، چند پیامد ناخوشایند دارد. اولاً به اقتصاد نئولیبرالی مشروعیت می بخشد. سیاستمداران راه سوم ، بااین حرکت ، نقش تاریخی چپ میانه راکمرنگ کردند وبه شریک کوچکترراست میانه تبدیل شدند. ثانیاً راه سوم ، باپیوستن به مدل نئولیبرالی ، نوعی سردرگمی وبیگانگی را درمیان طبقه ی کارگررواج داد. کارگران باترک ارزشهای خود ، زیرپرچم ارزشهای نئولیبرالی ( سلاح ،انجیل،پرچم) به انتخابات وارد می شوند. ثالثاً ، باپیوستن چپ میانه به نئولیبرالیسم ، دیگرراه سوم نمی تواند خودرابعنوان آلترناتیو نئولیبرالیسم معرفی نماید. بدین ترتیب ، نئولیبرالیسم ازاقتصاد کلاسیک فاصله گرفته وبه گرایشات نئوفاشیستی نزدیک شده است.
منابع ومآخذ
1)the rise and fall of Washington consensus , www.elsevier.com
2)Chris Harman , theorizing neoliberalism , www.marxist.org
3)Marxian and Keynesian critiques of neoliberalism , www.socialistregister.com
4)Marxs critique of rights and neoliberal human rights , www.mronline.org
5)the crisis of neoliberalism , www.cepremap.fr
کمک مالی به کارت بانکی شماره8732-9635-9973-6037
Like
Comment
Share