وداع با هژمونی

قرن پرآشوب بیستم ، پایانی خوش برای آمریکاداشت. اتحاد شوروی تسلیم غرب شد وفروپاشید؛ ؛ جنگ اول خلیج فارس (91-1990) باپیروزی ائتلاف غرب به پایان رسید واندیشه ی آمریکائی دموکراسی وبازارآزاد که برجهان غالب گردید، همراه بافرهنگ آمریکائی وهمگام با شرکتهای کاپیتالیستی ، به اطراف واکناف جهان نفوذ کرد. اقتصاد آمریکا ، قدرقدرت می نمود. برخی نظریه پردازان غربی وبویژه آمریکائی ، قرن آینده را قرن آمریکا نامیدند وتسلط بلامنازع این کشوربرجهان را، حداقل برای یکصد سال آینده پیش بینی می کردند. بدین ترتیب ، قرن بیستم اگرچه به گفته ی " ایزایا برلین " (Isaiah Berlin) ، " قرنی پرآشوب درتاریخ غرب بود" ، اما پایانی خوش داشت وعصری سرشارازپیروزی وکامرانی رابه غرب نوید می داد. به نظرمی رسید که جهان ، ازسیرامور خشنود است. اما درواقع چنین نبود.

گاهی تاریخ ، آهنگی موزون دارد و باگامهای حساب شده به پیش می رود. دهه های پایانی قرن بیستم ودهه های آغازین قرن بیست ویکم نیز چنین بود. در این دوره ، جهان درهردهه ، یک نقطه ی عطف تاریخی راپشت سرگذاشت : 1991 عملیات طوفان صحرا وفروپاشی اتحاد شوروی ؛ 2001 عملیات تروریستی 11 سپتامبر ؛ 2011 بهارعربی وقتل قذافی ؛ و2021 خروج خفت بار آمریکاازافغانستان وپیروزی طالبان . البته طی این سالها ، حوادث مهم دیگری نیز درجهان اتفاق افتاد اما چون این حوادث ، تاثیرکیفی برنظم جهانی نداشتند لذا، نمی توان آنهاراتاریخسازتلقّی نمود. سخنان جوبایدن در16 اوت2021 ، درمورد به پایان رسیدن ماموریت آمریکا درافغانستان ، نقطه ی پایانی براین خوش بینی ها و نقطه ی عطفی درتاریخ سیاست خارجی آمریکا بود : " می دانم که این تصمیم – خروج ازافغانستان - باانتقادات شدید روبرو خواهد شد اما من تصمیم گرفتم انتقادات رابه جان بخرم واین مهم رابه رئیس جمهوربعدی واگذارنکنم ". بایدن درهمین سخنرانی گفت که سه رئیس جمهورقبلازاو (جورج دبلیو بوش ، باراک اوباما ، و دونالد ترامپ) ، شجاعت اتخاذ این تصمیم رانداشتند. به نظربایدن ، وظیفه ی آمریکا درافغانستان ، هیچگاه " ملت سازی " (Nation – building) نبوده است. آمریکافقط می خواست مسئولین حمله ی تروریستی به خاک خودرامجازات کند وبه این هدف رسید. به گفته ی بایدن ، " اینکه هدف آمریکا رادرافغانستان ، ملت سازی عنوان می کنند، دروغ محض است." درهرحال ، اینکه آمریکا ازاهداف اولیه ی خود درافغانستان عقب نشینی کرده ، خود تحولی بزرگ محسوب می شود. این درست است که حمله به افغانستان درسال2001 ، پاسخی به حمله ی تروریستی به نیویورک وواشنگتن بود اما، این عملیات ، همچنین نشانگر عزم آمریکا برای قراردادن اجباری جهان در " مسیردرست " نیزبود. این مسیر که قبلاً توسط بیل کلینتون و بوش پدر طراحی شده بود، توسط جورج دبلیو بوش به اجراء درآمد. عملیات طوفان صحرا دراوائل سال 1991 ، نخستین گام دراین جهت بود. درآن زمان ، هنوزاتحاد شوروی وجودداشت وعملیات مزبور ، اگرچه به خروج صدام حسین ازکویت منجرشد، اماباتغییررژیم درعراق همراه نگردید. اما بافروپاشی اتحاد شوروی ، دیگرهیچ مانعی برسرراه آمریکا قرارنداشت واین کشور به دوران جهان تک قطبی گام گذاشت. دراین دوران، آمریکا می توانست هرآنچه را که برای جهان مناسب می دانست ، به کرسی بنشاند. دیگرهیچ رقیب نظامی دربرابراین کشور، صف آرائی نکرده بود. لذا، عملیات نظامی درهائی تی ، سومالی ، و بوسنی ، باموفقیت قرین گردید ویوگسلاوی زیربمباران ناتو، به کشورهای متعدد تقسیم شد. آمریکا درهیچیک ازاین عملیات ، ازنیروی زمینی استفاده نکرد اگرچه آماده ی اینکاربود. درواقع ، سیاست آمریکا دردوران پس ازجنگ سرد ، دردهه ی 1990 طراحی گردید ونقش اصلی رادر آن ، بیل کلینتونی بازی کرد که درجوانی به صلح طلبی ومسالمت جوئی اشتهارداشت.

حملات تروریستی 11 سپتامبر ، بهانه ی لازم رادراختیار آمریکاقرارداد تااین رویکرد تحول آفرین رادرعرصه ی جهانی ، به کرسی بنشاند. اگرچه ابزارهای نیل به این هدف( دخالت نظامی ، برپائی سازمانهای سیاسی اجتماعی ، انقلابات رنگین ...) دراوائل دهه ی 2000 فراهم آمد اما ، نخستین نشانه های ناکامی آن نیز درهمین دهه نمایان گردید. زمزمه های خروج ازافغانستان ، بروربی نظمی وهرج ومرج درعراق ، ونگرانی ازمقاومت فزاینده درقلمرو شوروی سابق، ونتایج متناقضی که انتخابات آزاد درفلسطین به بارآورد، همه دربطن سخنان بایدن درمورد افغانستان موج می زد. مضمون کلی این سخنان را ضرورت تغییر اساسی درسیاستهای آمریکا تشکیل می داد. اما نه جورج بوش ، نه باراک اوباما ، ونه حتی دونالد ترامپ شورشی ، به این ضرورت پی نبردند ونخواستند یا نتوانستند دراین جهت حرکت نمایند. البته اوباما سعی کرد ازبرخی تعهدات جهانی کشورش ، بدون تغییر گفتمان سیاسی ، شانه خالی کند وترامپ نیز لحن تند را جایگزین این گفتمان کرد بدون آنکه کارچندانی دراین رابطه انجام دهد. اوبرخی سیاستهای گذشته رازیرسئوال برد اما مجال نیافت تااین رویکردرا کامل وعملی کند. احتمالاً اگرآمریکا قدری مسئولانه ترعمل می کرد وحضورخود درافغانستان را خردمندانه تر مدیریت می کرد وکاهش می داد، فاجعه ی کابل قابل اجتناب بود. اهمیت تاریخی ونمادین این رویداد، به هیچوجه کمترازسقوط دیواربرلین وحملات تروریستی به برجهای دوقلوی نیویورک نبود. فرارشتابان وخفّت بار نیروهای غربی ازفرودگاه کابل ، نشانه ی پایان گرفتن یک دوره ی تاریخی بود. بایدن درسخنرانی خود درباره ی این خروج گفت که آمریکاباید برمسائل داخلی خود تمرکزکند، امنیت خویش راارتقاء بخشد وتوجه اصلی رابه رقبای استراتژیک خود( چین وروسیه ) معطوف نماید. ناپلئون زمانی گفته بود که " وقتی چین ازخواب برخیزد ، جهان راشگفت زده خواهد کرد". چین اکنون به جدّی ترین رقیب آمریکا تبدیل شده است. این کشور به صلح وآرامش نیازدارد تابتواند برنامه ی مدرنیزاسیون وتوسعه ی اقتصادی خودراادامه داده وبه کشور برترجهان تبدیل شود. آمریکا ازاین امربخوبی آگاه است ولذا تلاش می کند تااین آرامش راحداقل درآبراه تایوان برهم بزند. حزب کمونیست چین که درعرصه ی داخلی نیزکارنامه ی قابل قبولی داشته وتوانسته است رفاه وآسایش رابرای 4/1 میلیارد نفرمردم این کشوربه ارمغان آورد، ازحمایت مردم خود بهره مند می باشد ولذا ، به رقیبی جدّی برای آمریکا تبدیل شده است. هرچند امروز چین والگوی حکمرانی آن ، اصلی ترین رقیب آمریکا والگوی لیبرال دموکراسی محسوب می شود ودربخشهائی ازجهان ،" اجماع پکن"(Beijing Consensus – به معنی الگوبرداری ازمدل حکمرانی چین ) ازاقبال بیشتری نسبت به " اجماع واشنگتن" (Washington Consensus) برخورداراست امابنظرمی رسد چین برای هم ترازی با منابع قدرت آمریکا ، راهی طولانی وناهموارپیش رو دارد. پس ازشوروشوق اواخرقرن بیستم ، اکنون تشویش ونگرانی درسخنان بایدن موج می زند. اوبه سیاستهای ترامپ ادامه می دهد و " رویاروئی قدرتهای بزرگ " را الگوی کارخویش قرارداده است. معهذا ، دیگربازگشت کامل به مواضع قبل ، ممکن نیست ودوران عملیات نظامی گسترده به سرآمده است. سیاست رویاروئی قدرتهای بزرگ، که قبلاً دریک سلسله اسناد دوران ترامپ به تصویب رسیده بود ، دردوران بایدن ادامه یافت ومورد بازنگری قرارنگرفت.

دولت بایدن ، هرروز بیشترازروزپیش ، برتقابل دموکراسی وخودکامگی تاکید می ورزد. اما ازاین دکترین ، بیشتربرای بلوک سازی وشکل دهی به ساختارهای جدید جهانی استفاده می شود. صرفنظرازاینکه کدامیک ازلفاظی ها ی سیاسی دولتمردان امروزآمریکا، جامه ی عمل بخود بپوشد ، این کشورفقط به منافع خویش می اندیشد وخود محوری درپهنه ی بین المللی راالگوی کارخود قرارداده است. 20 سال قبل ، محافظه کاران ونئولیبرالهای حاکم برواشنگتن ، باغرورونخوت ازپایان تاریخ واستقراردموکراسی درجهان دم می زدند اما اکنون ، ازاین رویکرد عقب نشینی کرده وپراگماتیسم محض را پیشه کرده اند. البته این تغییر رویکرد که باکاهش نفوذ آمریکا درجهان همراه است، بدلیل ضعف نظامی یااقتصادی این کشور نیست، بلکه بدلیل حوادثی چون ناکامی دربازسازی سیاسی عراق ،خروج فضاحت بارازافغانستان ، به فراموشی سپردن فرآیند صلح اعراب- اسرائیل وناکارآمدی سیاستهای این کشور درقبال حکومت ایران ، ونیزجنگ تجاری بی فایده باچین وحمایت بی دریغ از اوکراین درجنگ باروسیه می باشد. معهذا ، آمریکا هنوزخودرا محورجهان می داند وازهمه ی ابزارهائی که ( درداخل وخارج) دراختیاردارد، برای تحقق این توهّم استفاده می کند. آنچه مسلم است اینکه جهان آینده ، دموکراتیک تر ودرعین حال ناآرامتر ازگذ شته خواهد بود. زیرا علاوه برچین وآمریکا ، قدرتهای دیگری نیز درصحنه ی مدیریت جهانی ، ظاهر خواهند شد ونقش آفرینی خواهند کرد. هژمونی برجهان ، به پایان می رسد و جهان چند قطبی پدیدارمی گردد وبااستقرارنظم چند قطبی درجهان ، توهّم خودمحوری آمریکا نیزرنگ می بازد. به گفته ی " فوکویاما " اندیشمند آمریکائی ، " جهان ، خواستارعدالت است نه هژمونی. یک کشور ، باید ازطریق نشان دادن مسئولیت پذیری بیشتر، کشوری بزرگ به نظرآید، نه باسلطه بردیگران. "

منابع ومآخذ

1)Francis Fukuyama on the end of American Hegemony , www.economist.com

2)American Hegemony: myth and reality , www.brookings.edu

3)China challenge to American Hegemony , www.mepc.org

4)Fareed Zakaria , the challenges of AmericaN HEGEMONY , www.journalssagepub.com

5)Farewell to Hegemony , www.globalaffairs.ru

کمک مالی به کارت بانکی شماره8732-9635-9973-6037

Like

Comment

Share