کنفدرالیسم دموکراتیک
نوشته : عبدالله اوجالان
ترجمه: ف.م.هاشمی
بیش ازسی سال ازتاسیس حزب کارگران کردستان(پ ک ک) می گذرد واین حزب برای
ا) مقدمه حقوق مشروع خلق کرد مبارزه می کند.مبارزه ی ما برای آزادی،ازیکسو مسئله ی کرد را
به یک مسئله ی بین المللی تبدیل کرد وکل خاورمیانه را تحت تاثیرقرارداد وازسوی دیگر،حل مسئله ی کردرادردسترس قرارداد.
وقتی پ ک ک دردهه ی 1970 تاسیس شد، جوّ سیاسی وایدئولوژیک بین المللی تحت تاثیرجهان دوقطبی دوران جنگ سرد ومبارزه ی میان اردوگاه سوسیالیسم وسرمایه داری قرارداشت.درآن زمان، پ ک ک ، تحت تاثیرجنبش ضداستعماری که سراسرجهان رافراگرفته بود، قرارداشت.درآن شرائط، ماسعی کردیم راه خودرا باتوجه به شرائط مشخص کشورخویش بیابیم.پ ک ک هیچگاه مسئله ی کردرافقط مسئله ی قومی یاملی نمی دانست بلکه آنراپروژه ای برای آزادی جامعه ودموکراتیزه کردن آن تلقی می کرد.این اصول، بویژه ازدهه ی 1990 به بعد، پیوسته چراغ راه مابوده است. ماهمچنین به نوعی رابطه ی علّی میان مسئله ی کرد وسلطه ی جهانی سیستم سرمایه داری مدرن قائلیم.بدون به چالش کشیدن این رابطه ی علّی، یافتن راه حل برای مشکل، ممکن به نظرنمی رسد. درغیراین صورت، دردورجدیدی ازوابستگی فرومی رویم.به نظرمی رسد تاکنون، باقومی کردن وملی کردن مسئله ی کرد، که البته ریشه درتاریخ وجامعه دارد، توانسته باشیم فقط به یک راه حل عملی وپایدار دست پیداکنیم:ایجاد یک ملت-دولت، که پارادایم مدرنیته ی کاپیتالیستی است.
اما ، ماهیچگاه براین باور نبوده ایم که برای بهبود پایداروضعیت مردم خاورمیانه، یک نسخه ی حاضروآماده ی سیاسی وجوددارد.آیا علت مشکلات فزاینده ی خاورمیانه ی امروز، ناسیونالیسم وپروژه ی ملت-دولت نبوده است؟بگذارید نگاهی دقیقتربه سابقه ی تاریخی این پارادایم بیاندازیم تاببینیم می توانیم بدون آنکه دردام ناسیونالیسم بیفتیم، نقشه ی راهی برای حل این مسئله وبهبود وضعیت خاورمیانه ارائه دهیم.
الف) طرح مسئله : بااستقرارمردم دریک محل ، بتدریج این اندیشه درمیان آنها نضج گرفت که
منطقه ی زندگی ایشان، دارای مرزهای طبیعی وویژگیهای اقلیمی خاص است. قبائل وعشایری
2) ملت – دولت دراین مناطق خاص ساکن شدند ومدتهای طولانی درآنجا به سربردند، بتدریج ازهویت مشترک و
سرزمین واحد برخوردار گردیدند.مرزهای منطقه ای که سرزمین خود می پنداشتند وهنوزکاملاً
شکل نگرفته بود،مانعی برسرراه تجارت، فرهنگ وزبان ایجاد نمی کرد.مرزها،تامدتهای مدید، انعطاف پذیرباقی ماندند.ساختارهای فئودالی درهمه جا مستقر بودند.خاندانهاسی سلطنتی وامپراتوری های کثیرالملله ای مانند امپراتوری روم، امپراتوری اطریش-هنگری، امپراتوری عثمانی وامپراتوری بریتانیا سربرآوردند که مرزهای متغیّرداشتند وزبانها ومذاهب مختلف رادرخودجای داده بودند.آنها مدتهای طولانی برسرکارماندند وتغییرات سیاسی گسترده ای رادرسیستم فئودالی خویش ازسرگذراندند.ساختارفئودالی، به این سیستم هاامکان می داد که برای توزیع قدرت میان طیف وسیعی ازمراکز ثانویه ی قدرت ، ازخود انعطاف نشان دهند.
1) باپیدایش تجارت ملی، مشارکت سیاسی به لازمه ی تجارت ومالیه تبدیل شد ودرنهایت، به ساختار سنتی دولت اضافه گردید.پیدایش ملت – دولت درآستانه ی انقلاب صنعتی، شانه به شانه ی انباشت نامنظم سرمایه ازیکسو، واستثمار افسارگسیخته ی جمعیت درحال رشد جهان ازسوی دیگر، شکل گرفت وگسترش پیداکرد. بورژوازی جدید که برآمده ازاین انقلاب بود، خواستارمشارکت درتصمیم سازیهای سیاسی وحضوردردستگاه دولتی گردید. کاپیتالیسم وسیستم جدید اقتصادی آن، به جزء لاینفک ملت – دولت جدید تبدیل شد.ملت-دولت نیزبه بورژوازی وقدرت سرمایه نیازداشت تابتواند جای نظم کهن فئودالی وایدئولوژی آنرا که متکی برساختارهای عشیرتی بود، بگیرد ویک ایدئولوژی جدید ملی را که تمامی قبائل و عشایررازیرسقف ملت گرد می آورد، مستقر سازد.براین اساس، کاپیتالیسم وملت – دولت، آنچنان درهم تنیده شدند که وجود یکی بدون وجوددیگری، قابل تصورنبود.درنتیجه، دولت نه تنها استثمارراممنوع نکرد بلکه آنرا تشویق وتسهیل نیزنمود.
2) ریشه های مذهبی دولت :من درجائی دیگر به ریشه های مذهبی دولت پرداخته ام(عبدالله اوجالان، ریشه های تمدن،لندن2007 )ودراینجافقط به ذکراین نکته بسنده می کنم که بسیاری ازمفاهیم سیاسی مدرن،ریشه درمذهب یا مفاهیم وساختارهای دینی دارند.درواقع، بادقت بیشتر می توان پی برد که مذهب وباوردینی، نخستین هویت اجتماعی بشر درطول تاریخ بوده است. بسیاری ازقبائل وجوامع ماقبل سرمایه داری،حول مذهب شکل گرفتند وموجودیت خودرابه کمک مذهب به جامعه معرفی وتعریف کردند.بعدها باتکامل ساختاردولت، ارتباطات سنتی میان دولت،قدرت وجامعه، تضعیف شد.اعمال واندیشه های مقدس والهی که به جامعه عرضه می شد، مفهوم خودراازدست داده ودیگرمبنای هویت مشترک قرارنمی گرفت.جای این مفاهیم واعمال را ساختارهای قدرت، ازقبیل سلاطین ودیکتاتورهاگرفتند.دولت وقدرت آن، ازاراده ی خداوندی نشئات می گرفت وحاکمان نماینده ی خدابرروی زمین معرفی می شدند که قدرت الهی رابرزمین اعمال می کردند.
امروزه، اغلب دولتهای مدرن خودراسکولار معرفی می کنند وخاتمه ی قرابت کهن میان دین ودولت رااعلام می نمایند.به ادعای آنها، دیگرمذهب جائی دردولت ندارد.امااین فقط نیمی ازحقیقت است.حتی اگرنهادهای مذهبی ویانمایندگان روحانیت درسیستم تصمیم سازی سیاسی واجتماعی دخالت نداشته باشند، بازهم ازتحولات واندیشه های اجتماعی وسیاسی تاثیرمی پذیرند.به همین دلیل، امروزه قدرت ودولت ، هنوز موهبتی الهی تلقی می شوند ومفاهیمی چون دولت سکولار یاقدرت سکولار، مفاهیمی دوپهلوباقی مانده اند.
ملت – دولت همچنین برخی ویژگیها دارد که جای ویژگیهای مذهبی کهن رامی گیرد: ملت،سرزمین پدری، پرچم ملی، سرود ملی وغیره. بویژه مفاهیمی چون وحدت دولت وملت، به ساختارهای سیاسی مادی، جنبه ی الوهیت بخشیده ووحدت ساختارهای ماقبل دولت باخدارا تداعی می کند. گوئی آنها نیز به امرالهی برسرکار مستقر شده اند.درگذشته،وقتی یک قبیله، قبیله ی دیگرراشکست می داد،قبیله ی شکست خورده باید به دین قبیله ی پیروز درمی آید.می توان این پدیده را یک پدیده ی استعماری تلقی کرد.ملت – دولت ساختاری با ویژگیهای الهی است که جامعه را کاملاً خلع سلاح کرده واستفاده اززور رادرانحصارخود می گیرد.
3) بوروکراسی وملت – دولت : ازآنجائیکه ملت – دولت ، به مبانی مادی خود جنبه ی الهی می بخشد، لذا به وجودی ورای نهادهای سیاسی آن تبدیل می شود.این ساختار، به نهادهای دیگری نیازمند است تاازمبانی ایدئولوژیک، اقتصادی ، حقوقی وساختارهای مذهبی خود حفاظت کند.بوروکراسی نظامی وغیرنظامی برآمده ازاین روند، که پیوسته درحال رشد وگسترش می باشد، اگرچه بسیار پرهزینه است ووظیفه ای جزحفظ دولت متعالی ندارد، اماخودرادرراس امور ومسلط برمردم قرارمی دهد.
دراروپای دوران تجددّ ، دولت ازتمامی امکانات برای گسترش نفوذ بوروکراسی به تمامی زوایای اجتماع، استفاده نمود وآن رامانند سرطان به تمامی جنبه های حیات جامعه تسری داد.بوروکراسی وملت – دولت، بدون یکدیگرنمی توانند به حیات خود ادامه دهند.اگرملت – دولت ستون فقرات مدرنیته ی کاپیتالیستی است، مسلماً بندی برپای جامعه ی طبیعی نیزهست. بوروکراسی این دولت، ضامن حرکت یکنواخت وپایدارسیستم است ومبانی تولید کالا ونیزسود نقش آفرینان اقتصاد راتضمین می کند. ملت – دولت، جامعه رازیرلوای کاپیتالیسم سازمان داده وآن راازمبانی طبیعی خود بیگانه می سازد.لذا، درتحلیل معضلات اجتماعی، باید این رابطه رادرنظرگرفت.
4) ملت –دولت وهمگنی : ملت – دولت درشکل اصلی آن، انحصاری کردن فرآیندهای اجتماعی رامدّ نظرقرارمی دهد. باتنوع وکثرت، مبارزه می شود. این رویکرد،درنهایت، به همسان سازی اجباری ونسل کشی منجرمی گردد.این سیستم، نه تنهاازنیروی کارواندیشه ی جامعه منتفع می شود، بلکه به نام کاپیتالیسم، مغزمردم رانیزبه کنترل خوددرمی آورد وتمامی فرهنگ،اندیشه وفعالیت معنوی جامعه را همسان می سازد تابقای خودراتضمین نماید.ایجاد فرهنگ ملی واحد،هویت ملی واحد وجامعه ی مذهبی یکدست، هدف ملت – دولت می باشد.بنابراین هدف ملت – دولت، ایجاد یک شهروندی همگن می باشد.مفهوم شهروند، درروند نیل به این همسان سازی ابداع گردید.شهروندی تجدد،بیانگرهیچ چیزانتقال ازبرده داری شخصی به برده داری دولتی نیست.کاپیتالیسم نمی تواند درغیاب این ارتش مدرن ازبردگان، سودآفرینی کند.جامعه ی همگن ملی، که تصنّعی ترین جامعه ای است که بشرتاکنون به خوددیده، حاصل پروژه ی " مهندسی اجتماعی" می باشد.تمامی این اهداف که ازطریق اعمال زوریامحرکهای مالی تحقق می یابند، بامحو فیزیکی اقلیتها وفرهنگها وزبانها همراه است ویابه همسان سازی اجباری جامعه منجر می شود.تاریخ دوسده ی اخیرجهان مالامال ازنمونه های تلاش قهری برای ایجاد ملت است که ملت – دولت واقعی جلوه داده شده اند.
5) ملت – دولت وجامعه: اغلب شنیده می شود که ملت – دولت، نگران سرنوشت مردم عادی است.اما این ادعا حقیقت ندارد.ملت – دولت نماینده ی سیستم جهانی سرمایه داری وکارگزار مدرنیته ی کاپیتالیستی است که عمیقاً باساختارهای سلطه ی سرمایه عجین شده است. ملت – دولت، مستعمره ی سرمایه است وصرفنظر ازاینکه بخواهد چقدرخودرا ناسیونالیست جلوه دهد، تمام وکمال به فرآیند کاپیتالیستی استثمار کمرخدمت می بندد.هیچ توضیح دیگری نمی توان برای جنگهای وحشتناک توزیع مجدد مدرنیته ی کاپیتالیستی برشمرد. بنابراین ملت – دولت نه تنهانگران سرنوشت مردم عادی نیست، بلکه دشمن آنهاست.رابطه ی میان ملت – دولت وانحصارات بین المللی، توسط دیپلماتهای این دولت هماهنگ می گردد.بدون شناسائی دیگردولتها،هیچ ملت – دولتی نمی توانددوام بیاورد.علت این امر، درمنطق سیستم سرمایه داری جهانی نهفته است.هرملت – دولت که ازجرگه ی سیستم کاپیتالیستی خارج شود یابه همان سرنوشتی دچارخواهد شد که رژیم صدام حسین به آن دچارگردید و ویابه کمک تحریم اقتصادی به زانو درخواهد آمد.حال بگذارید به برخی ویژگیهای ملت – دولت درمثال ترکیه بپردازیم.
ب ) مبانی ایدئولوژیک ملت – دولت : درگذشته، تاریخ کشورها، همان زندگینامه ی حکام آنهابود که خصلتی الهی داشتند.اما باظهور ملت – دولت، این روش تاریخنگاری تغییرکرد. اکنون دیگرکل ساختاردولت،آرمانی والهی به خود گرفته است.
1) ناسیونالیسم:اگرملت – دولت را خدای زنده فرض کنیم، درآنصورت ناسیونالیسم همان مذهب خواهد بود.علیرغم برخی عناصربه ظاهر مثبت، ملت – دولت وناسیونالیسم دارای ویژگیهای متافیزیکی متعدد می باشند.دراین مفهوم، سود کاپیتالیستی وانباشت سرمایه، جنبه ای رازگونه به خودمی گیرند. شبکه ای ازمناسبات متضاد درورای این دوقراردارد.به نظرمی رسد ناسیونالیسم دراین مفهوم، توجیه شبه مذهبی پیدامی کند.اما ماموریت واقعی آن، خدمت به الوهیت ملت – دولت وروایت ایدئولوژیک آن است که تازوایای پنهان جامعه نفوذ می کنند. هنر، علم وشعوراجتماعی، پدیده هائی مستقل نیستند. روشنگری فکری واقعی، مستلزم تجزیه وتحلیل ریشه ای ازاین عناصر مدرنیته است.
2) علوم مثبته : پارادایم علوم مثبته یاتوصیفی،یکی دیگراز قطب های ایدئو لوژیک ملت – دولت می باشد که به ایدئولوژی ناسیونالیستی دامن می زند وبه لائیسم که قالب یک مذهب جدید به خود گرفته، منجرمی گردد. ازسوی دیگر،علوم مثبته که یکی ازارکان ایدئولوژیک مدرنیته ودگم های آن است، مهرونشان خودرابرپایداری علوم اجتماعی کوبیده است.پوزیتیویسم رامی توان یک رویکرد فلسفی دانست که خود رابه ظاهراشیاء محدود می کند وآن رامعادل واقعیت می داند.ازآنجائیکه ظاهرپوزیتیویستی، همان واقعیت فرض می شود،آنچه که ظاهرملموس ندارد، بخشی ازواقعیت درنظرگرفته نمی شود.فیزیک کوانتوم، نجوم، برخی عرصه های بیولوژی وخلاصه اندیشه ی بشرکه واقعیت رادرقالب کلمات بیان می نماید، هیچیک واقعی تلقی نمی شوند.حقیقت، به رابطه ی میان مشاهده شده ومشاهده گرتبدیل می شود وآنچنان جنبه ی رازگونه به خود می گیرد که دیگرهیچگونه توضیح متافیزیکی برای آن متصورنیست.اما پوزیتیویسم، این امرراانکارمی کند وبنابراین تاحدودی ، پرستش بت های کهن را تداعی می نماید که بت راتصویری ازواقعیت می دانست.
3) سکساریسم : قطب ایدئولوژیک دیگرملت – دولت ، سکساریسم است که کل جامعه رادرخود فرو می برد. بسیاری از سیستمهای متمدن نیزازازسکساریسم برای حفظ قدرت خود استفاده کرده ومی کنند.آنهابه استثمارزنان دامن زده وآنها رابعنوان یک ذخیره ی ارزشمند از نیروی انسانی ارزان، بکارمی گیرند.زن همچنین منبع ارزشمند برای حفظ نسل وبازتولید بشر تلقی می شود. اووسیله ای درخدمت حفظ قدرت مردان ودربهترین حالت،زائده ای ازجامعه ی مردسالارمی باشد.
سکساریسم درجامعه ی ملت – دولت ، ازیکسو قدرت مردان راتقویت می کند وازسوی دیگر بااستثمارزن، جامعه رابه یک مستعمره تبدیل می نماید.بدین ترتیب،زن به سمبل ملت استثمارشده تبدیل می شود.درطول تاریخ تمدن، پدرسالاری همیشه چهارچوب وسلسله مراتب سنتی راتحکیم بخشیده است. ملت – دولت ، ازطریق سکساریسم، این روند راتشدید می کند.سکساریسم، به لحاظ ریشه های اجتماعی، مانند ناسیونالیسم، محصول ایدئولوژیک ملت – دولت ومحصول قدرت است.سکساریسمی که درجامعه ریشه دوانده باشد، به اندازه ی کاپیتالیسم خطرناک است.اما پدرسالاری سعی می کند این حقایق رابه هرقیمت مخفی نگهدارد.باتوجه به اینکه تمامی مناسبات قدرت وایدئولوژیهای دولتی، بامفاهیم جنسی آغشته اند، این مخفی کاری قابل درک است.بدون سرکوب زن،سرکوب کل جامعه امکانپذیرنیست.سکساریسم درملت – دولت،ازیکسو به مردان قدرت بسیارمی بخشد وازسوی دیگر، جامعه راازطریق زن، به یک مستعمره ی تمام عیار تبدیل می کند. بنابراین، زن یک مستعمره ی تاریخی – اجتماعی است که درچهارچوب ملت – دولت ، به نازلترین جایگاه خود سقوط می کند.تمامی ایدئولوژیهای ملت – دولت وقدرت، ازگرایشات ورفتارهای جنسی نشئات می گیرند.بردگی زن،عمیق ترین وپنهان ترین نوع برده داری است که درشرائط سرکوب و استعمار محقق می گردد.کاپیتالیسم وملت – دولت، باآگاهی تمام، به این سیستم موجودیت می بخشند.بدون بردگی زن،هیچیک ازاشکال برده داری بوجود نمی آمد چه رسد به تکامل آن. کاپیتالیسم و ملت – دولت را، اگربخواهیم واضح ترسخن بگوئیم، باید دیکتاتوری انحصاری واستثمارگرانه ی مردان بنامیم.
4) دیانت : ملت – دولت راحتی اگریک نهادسکولاربدانیم، بازهم این نهاد ، ازبکارگیری مذهب درخدمت اهداف خویش، ابا ندارد ودلیل آن نیزواضح است. مذهب هنوزدربرخی جوامع، نقشی مهم ایفاء می نماید. بویژه اسلام، نقشی پررنگ دارد.اما مذهب درعصرمدرنیته، دیگرنقش سنتی خودرابازی نمی کند.مذهب درملت – دولت، چه رادیکال باشد چه میانه رو،دیگررسالتی درجامعه ندارد وتنها به آن چیزی می پردازد که ملت – دولت مجوزآنراصادرکرده باشد.ملت – دولت ازباقیمانده ی نفوذ وعملکرد مذهب،برای تقویت ناسیونالیسم استفاده می کند واین یکی ازجنبه های جالب پدیده ی ملت – دولت می باشد.دربرخی موارد حتی مذهب،جانب ناسیونالیسم رامی گیرد.شیعه درایران، یکی ازقوی ترین سلاحهای ایدئولوژیک دولت این کشوراست.درترکیه،ایدئولوژی سنّی، همین نقش را، درمقیاسی کوچکتر،ایفاء می نماید.
ج) کردها وملت – دولت پس ازاشاره ی مختصر به ملت – دولت ومبانی ایدئولوژیک آن، حال به این مسئله
می پردازیم که چراایجاد یک ملت – دولت مستقل کرد، برای کردها بی معنی است.دردهه های اخیر، کردها نه تنهاعلیه سرکوب قدرتهای مسلط مبارزه کرده اند، بلکه آزادی جامعه ی خودرا ازقید فئودالیسم نیزطلب کرده اند.لذا منطقی نیست که قیود کهن رابا قیود جدیدی که به مراتب محکمتراز قیود قدیمی است،جایگزین نمایند.اما ایجاد یک ملت – دولت درچهارچوب مدرنیته ی کاپیتالیستی، دقیقاً به همین معنی است.درچهارچوب مدرنیته ی کاپیتالیستی، سخن گفتن ازآزادی خلقها بی معنی است.به همین دلیل، تاسیس یک ملت – دولت کرد، انتخابی مناسب برای من نیست. ملت –دولت مستقل، برآمده از منافع طبقه ی حاکم ومصالح بورژوازی است وربطی به منافع ملت ندارد زیراایجاد یک دولت جدید دیگر،تنهابه معنی بی عدالتی بیشتر،ومسکوت گذاشتن بیشترحق آزادی ملتهاست.
بنابراین، برای حل مسئله ی کرد، باید بدنبال رهیافتی بود که مدرنیته ی کاپیتالیستی رارد کرده ویاآنرابه عقب براند.دلائل متعدد تاریخی برای این حکم وجوددارد. خصوصیات اجتماعی،تحولات واقعی ، واین حقیقت که سکونتگاه کردها میان 4 کشورمختلف تقسیم شده ، رهیافتی دموکراتیک رابرای حل مسئله ی کرد می طلبد.بعلاوه، یک حقیقت مهم دیگرنیزوجوددارد وآن اینکه کل خاورمیانه ازفقدان دموکراسی رنج می برد. باتوجه به شرائط ژئواستراتژیک سرزمین کردستان،هرپروژه ی دموکراتیک کرد، اگربخواهد موفق شود،باید دموکراتیزه کردن کل خاورمیانه رامد نظرقراردهد. به همین دلیل،پروژه ی مزبوررا " کنفدرالیسم دموکراتیک " می نامیم.این نوع ازحکومت ودولت رامی توان اداره ی سیاسی بدون دولت، یا "دموکراسی بدون دولت"(democray without a state) نامید. تصمیم سازی درفرآیند دموکراتیک رانباید بافرآیندی که مدیریت عمومی نامیده می شود،اشتباه گرفت.دولتها فقط حکومت می کنند، درحالیکه دموکراسی ها مدیریت می کنند. دولت برپایه ی قدرت بنامی شود درحالیکه دموکراسی براجماع عمومی تکیه می کند.دولتها، حتی مشروعترین آنهاکه ازطریق انتخابات به قدرت می رسند،بابخشنامه، اموررابه پیش می برند.اما، دموکراسی ها، انتخابات مستقیم رامد نظرقرارمی دهند.دولت، اعمال زوررا حق مشروع خود می داند درحالیکه دموکراسی، برمشارکت داوطلبانه اصرارمی ورزد. درب کنفدرالیسم دموکراتیک برروی همه ی گروهها وجناحهای سیاسی بازاست.کنفدرالیسم دموکراتیک، بسیارانعطاف پذیر، چند فرهنگی، ضدانحصارواجماع گراست واکولوژی وفمینیسم ازارکان اصلی آن می باشد.برای این نوع خودگردانی، یک اقتصاد جایگزین ضروری است که بجای استثماروبهره برداری بی رویه ازمنابع تحت اختیارجامعه،به تقویت این منابع همت گماشته ونیازهای اساسی جامعه رابرآورده سازد.
الف )مشارکت وتنوع چشم اندازسیاسی : ترکیب متضاد جامعه، تشکیل گروههای سیاسی رابطورافقی وعمودی ایجاب می کند.لذا، باید میان گروههای مرکزی، منطقه ای ومحلی، نوعی توازن ایجاد شود.تنهااین گروههاهریک درحدّ خود،می توانند شرائط مشخص وویژه ی خود رابررسی کرده وراه حل های مناسب برای طیف گسترده ای ازچالشهای اجتماعی ارائه دهند.حق طبیعی سازمانهای سیاسی است که هویت ملی ، قومی وفرهنگی جوامع وابسته به خود رابیان کرده وازآن دفاع نمایند.اما به کرسی نشستن این حق، نیازمند وجود یک جامعه ی سیاسی واخلاقی است. ملت – دولت، جمهوری یا دموکراسی( کنفدرالیسم دموکراتیک)، راه رابرای سازش برسرسنتهای اداری یا دولتی، بازنگه می دارد ودرواقع،همزیستی برابرحقوق راامکانپذیرمی سازد.کنفدرالیسم دموکراتیک، برتجربه ی تاریخی جامعه ومیراث مشترک آن استواراست.این یک سیستم سیاسی مدرن ودلبخواه نیست بلکه برانبوهی ازتاریخ وتجربه استواربوده ومحصول حیات جامعه است.دولت، همیشه بسوی تمرکزگرایش دارد تابهتربتواند ازمنافع انحصارات حفاظت نماید.درحالیکه کنفدرالیسم، برعکس،جامعه رادرمرکز توجه خود قرارمی دهد نه انحصارات را . ساختارناهمگن جامعه، درتضاد باهمه ی اشکال تمرکزگرائی قراردارد.سانترالیسم محض، فقط به انفجاراجتماعی می انجامد.درحافظه ی تاریخی مردم،هنوزنقشی( هرچند کمرنگ) ازگروهها، عشایر، قبائل ودیگرجوامعی که ازاختیارات شبه فدرالی برخورداربودند، برجای مانده است.آنها توانستند استقلال داخلی خودرا کم وبیش حفظ کنند.حتی اداره ی امورداخلی امپراتوری ها نیزاشکالی ازخود گردانی دربخش های مختلف امپراتوری راایجاب می کرد که قلمروهای مذهبی، شوراهای قبائل، امیرنشین ها، وحتی جمهوری های گوناگون راشامل می شد.ازاین رو بایدبدانیم که حتی امپراتوری های بظاهر متمرکز، از نوعی ساختارسازمانی کنفدرال سود می بردند.مدل تمرکزگرا،مدل اداری مورد علاقه ی جامعه نیست.بلکه برعکس،توجه این مدل فقط به حفظ قدرت انحصارات معطوف است.
اخلاق و تقسیم بندی جامعه به مقولات واصطلاحات منطبق بریک الگوی خاص، بطور تصنّعی
ج) آگاهی سیاسی وتوسط انحصارات کاپیتالیستی انجام می گیرد.درچنین جامعه ای، مسائل آنطورکه واقعاً
هستند، مطرح نمی شوند، بلکه فقط آنطورکه به نظرمی رسند، دیده می شوند.بیگانگی مشهود میان جامعه وماهیتش، مانع ازمشارکت فعال درامورمی گردد که معمولاً ازآن تحت عنوان "توهم زدائی ازسیاست" یاد می شود.اما جوامع، ماهیتاٌ سیاسی وارزش مدارهستند.انحصارات اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک ونظامی،باماهیت جامعه درتضاد قرارمی گیرند زیرافقط به انباشت ارزش اضافی می اندیشند.آنها خود ارزش ایجاد نمی کنند ازاین رو،انقلاب هم نمی تواند جامعه ای جدید خلق کند، وفقط برشبکه ی سیاسی واخلاقی جامعه تاثیرمی گذارد.هرچیزغیرازاین،درحیطه ی یک جامعه شناسی اخلاق مدارقرارمی گیرد.
قبلاً گفتیم که مدرنیته ی کاپیتالیستی برتمرکز قدرت دولتی استواراست. مراکز قدرت سیاسی ونظامی درچنین جامعه ای، ازنفوذ واقعی خود محروم می گردند. ملت – دولت ، به مثابه ی جایگزینی مدرن برای سلطنت،جامعه ای ضعیف وبی دفاع ازخود به یادگارگذاشته است. دراین جامعه، نظم قانونی وصلح عمومی، فقط با حاکمیت بورژوازی برقرارمی گردد.قدرت، خودرادردولت مرکزی مجسّم می کند وبه یکی از اساسی ترین پارادایم های اداری مدرنیته تبدیل می شود وبدین ترتیب، ملت – دولت درتضاد کامل با دموکراسی و جمهمریخواهی قرارمی گیرد.پروژه ی " مدرنیته ی دموکراتیک" جایگزین مدرنیته ای است که تاکنون باآن آشنابوده ایم.دراین پروژه، کنفدرالیسم دموکراتیک، بعنوان یک پارادایم سیاسی بنیادین،مطرح می گردد.مدرنیته ی دموکراتیک، سقف مطالبات جامعه ی سیاسی اخلاق مداراست.تازمانی که ما به اشتباه، براین باورباشیم که جوامع باید همگن ویکپارچه باشند، نخواهیم توانست مفهوم کنفدرالیسم رادرک کنیم. تاریخ مدرنیته، تاریخ چهارقرن نسل کشی فیزیکی وفرهنگی بنام یک جامعه ی آرمانی یکپارچه است.کنفدرالیسم دموکراتیک، به مثابه ی یک مقوله ی جامعه شناختی، همزاد این تاریخ است وضمن اتکاء برتنوع قومی، فرهنگی وسیاسی، درصورت لزوم، ازمبارزه نیز باکی ندارد.
بحران سیستم مالی، پیامد لاینفک ملت – دولت کاپیتالیستی است وتلاش نئولیبرالها برای تغییر ملت – دولت، تاکنون بی نتیجه مانده است.خاورمیانه ی امروز، مثالهای روشنی ازاین مورد راارائه می دهد.
برخلاف درک بوروکراتیک وتمرکزگراازدولت واعمال قدرت، کنفدرالیسم به
د) کنفدرالیسم دموکراتیک و نوعی ازخودگردانی سیاسی اطلاق می شود که به موجب آن،همه ی گروههای
سیستم سیاسی دموکراتیک جامعه وهویتهای فرهنگی می توانند درمجامع محلی، جلسات وشوراهای عمومی،
شرکت داشته باشند.این درک ازدموکراسی، فضای سیاسی رابرای همه ی اقشار جامعه باز نگه داشته واجازه می دهد گروههای سیاسی مختلف شکل بگیرند.کنفدرالیسم ازاین طریق به همپیوندی سیاسی جامعه کمک می کند وسیاست به جزء لاینفک زندگی روزانه ی مردم تبدیل می شود.بدون سیاست، بحرانهای دولتی حل نمی شوند زیرابحران، ناشی ازعدم حضورنمایندگان جامعه ی سیاسی درصحنه است.اصطلاحاتی چون فدرالیسم یاخود گردانی، آنچنانکه دردموکراسی های لیبرال مطرح می گردند،باید مورد بازنگری قرارگیرند.اساساً نباید این مفاهیم رابه عنوان سطوح مختلف از سلسله مراتب اداری تلقی کرد بلکه باید آنهاراابزاری برای مشارکت وحضوراجتماعی درنظرگرفت که خود، به سیاسی شدن بیشترجامعه منجرمی گردد.دراینجا، نیازی به تئوریهای مشعشع نیست.آنچه لازم است بیان نیازهای واقعی جامعه ازطریق پیش بینی ساختارهای مناسب وایجاد شرائط لازم برای سازماندهی کل جامعه وتقویت خودمختاری نقش آفرینان اجتماعی است. ایجاد یک فضای عملیاتی برای همه ی گروههای سیاسی واجتماعی، جوامع مذهبی و گرایشات روشنفکری، به نحوی که بتوانند درتمامی سطوح تصمیم سازی محلی حضور داشته وبه ابرازنظر بپردازند، ازمبانی دموکراسی مشارکتی است. هرچه مشارکت دراین سیستم بیشترباشد، برقدرت این دموکراسی نیز بیشترافزوده می گردد.درحالیکه ملت – دولت، بادموکراسی واقعی مخالف است وحتی آنراانکارمی کند،کنفدرالیسم دموکراتیک، یک فرآیند پایداردموکراتیک را تامین وتضمین می نماید.
نقش آفرینان اجتماعی، که هریک واحدهای فدراتیو مستقلی هستند، سلولهای بنیادین دموکراسی مشارکتی به شمارمی روند.آنها می توانند درگروههای جدید ادغام شده وبراساس شرائط موجود، گروهها وکنفدراسیونهای جدید تشکیل دهند.هریک ازواحدهای سیاسی که دردموکراسی مشارکتی حضوردارند، ماهیتاً دموکراتیک هستند.براساس آنچه که ما دموکراسی می نامیم، چیزی جزبکارگیری فرآیندهای دموکراتیک درتصمیم سازی نیست که ازسطوح محلی تا سطح منطقه ای وجهانی، ودرچهارچوب یک فرآیند پایدارسیاسی، امتداد می یابد.این فرآیند، ساختارشبکه ی اجتماعی را به نحوی متاثرمی سازد که درتضاد کامل بایکپارچگی ملت – دولت قرارمی گیرد که فقط بااعمال زور ونادیده گرفتن آزادی ، حاصل می شود.
من قبلاً گفته ام که تصمیمات باید درسطح محلی اتخاذ شوند.اما تفکری که درورای این تصمیمات قراردارد، باید جهانی باشد. باید به این حقیقت واقف شویم که روستاها ومحلات شهری، ساختارهای کنفدرال رادرتمامی سطوح می طلبند. جامعه باید ازحق خودگردانی برخوردارگردد ومشارکت درتمامی سطوح آن،آزاد باشد.
ملت – دولت ، ماهیتاً یک ساختار نظامی دارد وبرآمده از انواع واقسام جنگهای
ه)کنفدرالیسم دموکراتیک و داخلی وخارجی است.هیچیک از ملت – دولتهای موجود، به خودی خود بوجود
دفاع از خود نیامده اند وهریک به نوعی برآمده ازجنگ می باشند.این فرآیند، فقط به شکل
گیری آنها محدود نمی شود بلکه میلیتاریزه کردن کل جامعه، هدف این نهاد می باشد. رهبری غیرنظامی دراین نهاد، فقط زائده ای ازدستگاه نظامی است.لیبرال دموکراسی ها حتی تاآنجا پیش می روند که به ساختارهای نظامی خود، رنگ ولعاب دموکراتیک ولیبرالی می زنند. امااین امر،آنهاراازاعمال راه حل های آمرانه برای بحرانهای ذاتی سیستم بازنمی دارد.اعمال فاشیستی قدرت، درذات ملت – دولت نهفته است. فاشیسم، خالص ترین شکل ملت – دولت است.
میلیتاریسم راتنهابادفاع ازخود می توان عقب راند.جوامعی که فاقد مکانیسم دفاع ازخود می باشند، قابلیت تصمیم سازی دموکراتیک وماهیت دموکراتیک خویش راازدست می دهند.بنابراین، دفاع ازخود، فقط جنبه ی نظامی ندارد،بلکه ضامن هویت جامعه،آگاهی سیاسی وفرآیند دموکراتیزاسیون آن نیزمی باشد.تنهادراین صورت می توان ازدفاع ازخود سخن گفت. باتوجه به این نکات،، کنفدرالیسم دموکراتیک رامی توان سیستم دفاع ازخود جامعه نامید. تنهابه کمک شبکه های کنفدرال می توان به ابزارلازم برای مقابله با تسلط جهانی انحصارات ومیلیتاریسم ملت – دولت دست پیداکرد.دربرابرشبکه ی انحصارات،بایدبه شبکه ای ازکنفدراسیونهای اجتماعی مجهزشد که به همان اندازه قدرتمند باشد.
این بدان معنی است که پارادایم اجتماعی کنفدرالیسم،انحصارنظامی نیروهای مسلح راشامل نمی شود ووظیفه ی این نیرو، فقط به حفظ امنیت داخلی وخارجی محدود می گردد.نیروهای مسلح، تحت کنترل مستقیم نهادهای دموکراتیک قراردارند.جامعه باید خود بتواند وظائف خویش راتعیین کند. یکی ازاین وظائف، دفاع ازاراده ی آزاد جامعه دربرابر مداخلات داخلی وخارجی است. ترکیب رهبری نظامی باید ازهمان ترکیب نهادهای سیاسی وگروهبندیهای کنفدرال الهام بگیرد.
درکنفدرالیسم دموکراتیک، جائی برای برتری طلبی وجود ندارد.این حکم، به
و) کنفدرالیسم دموکراتیک ویژه درعرصه ی ایدئولوژی صادق است.برتری طلبی، اصلی است که هم
دربرابر زاد اشکال کلاسیک تمدن می باشد. تمدنهای دموکراتیک، قدرتها وایدئولوژی
برتری طلبی های برتری طلب را طرد می کنند.هرشیوه ی عمل وبیانی که مرزهای کنفدرالیسم دموکراتیک رانقض کند، موجب تضعیف خودگردانی دموکراتیک وآزادی بیان می گردد. اراده ی جمعی امورجامعه، نیازمند درک، احترام به نظرمخالف، وشیوه های دموکراتیک تصمیم سازی است واین، بادرک رهبری در مدرنیته ی کاپیتالیستی منافات دارد که درآن، تصمیمات مستبدانه وبوروکراتیک ملت – دولت، درتضاد فاحش بارهبری کنفدرالیسم دموکراتیک اتخاذ می گردد.نهادهای رهبری در کنفدرالیسم دموکراتیک، نیازی به کسب مشروعیت ایدئولوژیک ندارند لذا، ضرورتی برای برتری طلبی احساس نمی شود.
اگرچه در کنفدرالیسم دموکراتیک، تاکید اصلی برسطح محلی است
ز) ساختارهای کنفدرالیسم دموکراتیک اما ازسازماندهی کنفدرالیسم درسطح جهانی نیز غفلت نمی شود.بر
در مقیاس جهانی عکس،باید پلاتفرمی برای جوامع مدنی درقالب مجمع کنفدرال تنظیم
شود که برخلاف سازمان ملل متحد، مجمعی ازملت – دولتهای تحت رهبری ابرقدرتها نیست. بااین روش،می توان تصمیمات بهتری رابادرنظرگرفتن صلح،محیط زیست، عدالت وبهره وری درمقیاس جهانی، اتخاذ نمود.
کنفدرالیسم دموکراتیک رامی توان نوعی ازخودگردانی دانست که درتضاد با شیوه ی اداری ملت –
ح) نتیجه دولت قرارمی گیرد.اما تحت شرائطی، همزیستی مسالمت آمیزاین دوسیستم امکانپذیر است به شرطی که ملت – دولت درامورداخلی خودگردانی دخالت نکند. دقیقاً بدلیل چنین مداخله ای است که دفاع ازخود درجامعه ی مدنی، ضروری می باشد.کنفدرالیسم دموکراتیک، باهیچ ملت – دولتی سرجنگ ندارد.اما دربرابر تلاشهای همسان سازی نیزساکت نمی نشیند.براندازی انقلابی، یابنیانگذاری یک دولت جدید، تغییری پایدارمحسوب نمی شود.دربلند مدت،آزادی وعدالت، تنهادرچهارچوب فرآیند پویای کنفدرالیسم دموکراتیک قابل حصول می باشد.
نه نفی کامل ونه شناسائی کامل دولت، برای حرکت به سوی جامعه ی مدنی ، مفید نیست.غلبه بردولت، بویژه ملت – دولت،فرآیندی طولانی است وتنها هنگامی حاصل می شود که کنفدرالیسم دموکراتیک، قابلیت خویش رادرحل مشکلات اجتماع به اثبات برساند.البته این بدان معنی نیست که تاآن زمان، بایددربرابرتهاجمات ملت – دولت سکوت کرد. کنفدراسیون های دموکراتیک، هیچگاه ازدفاع ازخود دست نخواهند کشید وخودرابه سازماندهی دریک قلمروخاص، محدود نخواهند کرد. آنها وقتی که جوامع دیگرمایل به استقرار چنین سیستمی باشند، به نهادی فرامرزی تبدیل می شوند.
الف) حق خودگردانی خلقها : حق خودگردانی خلقها،ازجمله حق
4)اصول کنفدرالیسم دموکراتیک داشتن دولت ازآن خودرانیز شامل می شود.اما تاسیس این دولت،
فی نفسه به معنی گسترش آزادی یک ملت نیست. سیستم ملل متحد که برمبنای ملت – دولت قراردارد،ناکارآمدی خودرانشان داده است.بعلاوه، ملت – دولتها، به مانعی جدی
برسرراه توسعه ی اجتماعی تبدیل شده اند. کنفدرالیسم دموکراتیک،پارادایمی است که مخالف ملت تحت ستم است.
ب) کنفدرالیسم دموکراتیک، یک پارادایم اجتماعی غیردولتی است که توسط دولت کنترل نمی شود. درعین حال، کنفدرالیسم دموکراتیک یک دستورالعمل سازمانی – فرهنگی برای یک ملت دموکراتیک است.
ج) کنفدرالیسم دموکراتیک برمشارکت مردمی استواراست وفرآیندهای تصمیم سازی آن دربطن اجتماع قراردارد.وظیفه ی سطوح بالاترقدرت، فقط به ایجاد هماهنگی واجرای اراده ی جامعه محدود می شود که اززبان نمایندگان آن درمجمع عمومی بیان می شود.البته مواردی نیزوجوددارد که سطوح بالائی قدرت، نقش سخنگوی جامعه ونهاد اجرائی را توامان ایفاء می کنند. اما قدرت اصلی تصمیم سازی دردست نهادهای مردمی محلی است.
د) درخاورمیانه نمی توان دموکراسی راباسیستم کاپیتالیستی مستقرکرد زیراقدرتهای امپریالیستی دشمن دموکراسی هستند.گسترش دموکراسی مردمی، گام نخست محسوب می شود.این تنهارویکردی است که می تواند برچالش تنوع گروههای قومی، مذهبی واختلافات طبقاتی فائق ۀید.این رویکرد، باساختارهای کنفدرالی سنتی درمنطقه نیزهمخوانی دارد.
ه)کنفدرالیسم دموکراتیک درکردستان ، یک جنبش ضد ناسیونالیستی نیزهست که هدف آن،تحقق حق دفاع ازخود، ازطریق گسترش دموکراسی درتمام بخشهای کردستان، بدون تغییرمرزهای سیاسی، می باشد. هدف این سیستم، ایجاد یک ملت – دولت کرد نیست بلکه ایجاد ساختارهای فدرال درایران،ترکیه، سوریه وعراق برای کردها ودرعین حال، ایجاد کنفدراسیونی است که مانند چترهر4 بخش کردستان رازیر سایه ی خود بگیرد.
5) مشکلات خلقهای خاورمیانه وراه حل آنها مسئله ی ملی، حاصل مدرنیته ی کاپیتالیستی است
وهمین مدرنیته است که مسئله ی ملی رابر جامعه تحمیل می کند.ملت، جای امت رامی گیرد اما، انتقال به جامعه ی ملی اگرقرارباشد که ملت فقط شبحی ازانحصارات سرکوبگرنباشد، مستلزم عبورازمدرنیته ی کاپیتالیستی است تاکید بیش ازحد بر مقوله ی ملت درخاورمیانه نیزبه همان اندازه زیانباراست وازجمله پیامدهای آن، نادیده گرفتن روحیه ی ملی وجمعی است. بنابراین، روش برخوردبااین مسئله، ناسیونالیستی وایدئولوژیک نیست، بلکه عملی است وبرمفهوم کمونالیسم دموکراتیک استواراست.این رویکرد حاوی عناصراصلی مدرنیته ی دموکراتیک می باشد.
طی دوقرن اخیر، ناسیونالیسم وگرایش به ملت – دولت درجوامع خاورمیانه تقویت شده است. اما طی این مدت، مسئله ی ملی نه تنها حل نشده بلکه به تمامی زوایای پنهان جامعه نیزنفوذ پیداکرده است. سرمایه، بجای رقابت خلاق، به جنگهای داخلی وخارجی بنام ملت – دولت دامن زد. تئوری کمونالیسم، جایگزینی برای کاپیتالیسم است.ملتهای دموکراتیکی که بدنبال تحکیم قدرت انحصارات نیستند، می توانند به تثبیت صلح درمنطقه ای که مالامال ازجنگهای خشن ونسل کشی است، کمک کنند. دراین چهارچوب،می توان ازچهارملت اکثریتی سخن گفت: عرب، فارس،ترک، وکرد.من مایل نیستم که ملتها رابه اکثریت و اقلیت تقسیم کنم واصولاً این تقسیم بندی رامفید نمی دانم.اما بدلیل برخی ملاحظات دموگرافیک، مجبورم ازملتهای اکثریتی سخن بگویم.درهمین چهارچوب نیزازملتهای اقلیتی یاد می کنم.
1) بیش از20 ملت – دولت عرب وجوددارند که امت عرب راتقسیم کرده وباجنگ،به منافع این جومع لطمه وارد می کنند.این یکی ازدلائل بیگانگی باارزشهای فرهنگی ویاس آشکاردرمسئله ی ملی است.این ملت – دولتها نتوانسته اند به یک جامعه ی اقتصادی فراملی فرارویند وبه همین دلیل با وضعیت دشوارکنونی روبرو گردیده اند.ناسیونالیسم عشیرتی که ازمذهب الهام می گیرد،درکنار پدرسالاری به غایت سکسیست، تمامی عرصه های جامعه رافراگرفته وبه محافظه کاری برده وارانجامیده است.هیچکس باورندارد که اعراب بتوانند به یک راه حل ملی – عربی برای مشکلات داخلی وفراملی خود نائل شوند. اما دموکراتیزاسیون ورویکرد کمونالیستی، قادربه ارائه ی چنین راه حلی است.ضعف اعراب دربرابراسرائیل، که ملت – دولتهای عرب آن رارقیب خود می پندارند،نه تنها حاصل حمایتهای بین المللی قدرتهای برتری طلب ازاسرائیل، بلکه نتیجه ی مبارزه ی نهادهای قدرتمند دموکراتیک وکمونال داخلی این کشورهابااسرائیل نیز می باشد.درقرن گذشته،ملت عرب درنتیجه ی تسلط ناسیونالیسم واسلامگرائی، ضعیف شده است.معهذا، اگرکشورهای عربی بتوانند حول سوسیالیسم کمونال، که باآن آشناهستند،متحد شوند،آنگاه خواهند توانست به راه حلی بلند مدت وپایداردست پیداکنند.
2) ترکها وترکمن ها،یکی دیگرازملتهای قدرتمند منطقه هستند.آنهادرک مشترکی ازقدرت وایدئولوژی دارند وملتی به غایت ملت – دولت گرا می باشند.سنت ناسیونالیسم نژادی ومذهبی،درمیان ترکها وترکمنها بسیارقوی است. ازنقطه نظرجامعه شناسی،ترکها وترکمنها تفاوتهائی بایکدیگردارند.رابطه ی میان ترکمنها واریستوکراسی ترک،رابطه ی پرتنش میان اقوام بدوی واریستوکراسی عرب رابه خاطرمی آورد. آنها طبقه ای راتشکیل می دهند که منافعشان دردموکراسی وکمونالیسم نهفته است.مسئله ی ملی، بسیارپیچیده است.قدرت برآمده ازملت – دولت، که باناسیونالیسم وسکساریسم عجین گردیده،به جامعه ای بسیارمحافظه کارموجودیت بخشیده است.خانواده کوچکترین هسته ی ملت تصورمی شود.همه ی افراد ونهادها به این تصور باوردارند.جوامع ترک وترکمن، برای قدرت مبارزه می کنند.دیگرگروههای قومی نیزمجبورند به انقیاد تن دردهند. ساختارمرکزگرای قدرت درملت – دولت ترک، ونیز ایدئولوژی خشک وانعطاف ناپذیررسمی،تاامروزمانع ازیافتن راه حل مناسب برای مسئله ی کرد گردیده است.جامعه، مجبوربه پذیرش این حکم گردیده که هیچ جایگزینی برای دولت وجودندارد.هیچ موازنه ای میان فرد ودولت وجودندارد وسرسپردگی، بزرگترین فضیلت شناخته می شود.تئوری مدرنیته ی دموکراتیک، برعکس،رویکردی کامل برای همه ی جوامع ملی در ترکیه وحل مشکلات ملی آنهاست.جامعه ای که براساس پروژه ی کنفدراسیون دموکراتیک ترک بناشود، هم وحدت داخلی خودرااستحکام می بخشد وهم شرائط لازم رابرای همزیستی مسالمت آمیزباهمسایگان فراهم می سازد.مرزها دیگرمفهوم گذشته ی خودراازدست می دهند ووحدت اجتماعی جای آنرامی گیرد.برغم مرزهای جغرافیائی، وجود ابزارهای مدرن ارتباطی، نوعی وحدت واقعی ومجازی میان افراد وجوامع مختلف ایجاد می کند.کنفدراسیون دموکراتیکی که جوامع ملی ترک رادرخود جای دهد،می تواند به صلح جهانی وسیستم مدرنیته ی دموکراتیک یاری برساند.
3) جامعه ی مدنی کرد،بسیارپیچیده است.کردها بزرگترین ملت بدون دولت درجهان هستند ودر اقامتگاههای سنتی خویش که ازدوران نوسنگی باقی است، سکونت دارند.کشاورزی ودامپروری،همراه باآمادگی دفاع ازخود باسودبردن ازشرائط مناسب جغرافیائی سرزمینی کوهستانی، به بقای کردها کمک کرده است.مسئله ی ملی کرد،برآمده ازاین حقیقت است که حقوق کردها، به مثابه ی یک ملت،نادیده گرفته شده است.دیگران سعی کرده اند تاکردها را همسان سازی وریشه کن کنند ویااصولاً وجودآنهارامنکرگردند.اینکه کردها دولتی ازآن خود ندارند، مزایا ومعایبی دارد.تمدنهای متکی بردولت، معدود بوده اند.فقدان دولت، به تحقق مفاهیم اجتماعی جایگزین برای مدرنیته ی کاپیتالیستی کمک می کند.سکونتگاههای کردها که میان چهارکشورتقسیم شده، درمنطقه ی ژئواستراتژیک حساسی واقع است وبنابراین یک مزیت استراتژیک به کردها می بخشد.کردها شانسی برای تشکیل یک جامعه ی ملی دارای قدرت دولتی ندارند.اگرچه اقیم خودگردان کردستان عراق، موجودیت یافته اما تایک ملت – دولت واقعی، فاصله ی بسیاردارد.
کردستان، قبل ازنسل کشی ارامنه،سکونتگاه ارامنه واقلیتهای ارمنی نیزبود.همچنین گروه های کوچکی ازاعراب وترکها نیزدراین منطقه ساکنند.حتی امروزه، گروههای مختلف مذهبی وایمانی درکردستان حضورداشته ودرکناهم زندگی می کنند.بقایای فرهنگ عشیرتی هنوزدر کردستان وجوددارد. اما فرهنگ شهری هنوزدرآنجا حضورقوی ندارد.همه ی این نکات، نوید بخش یک شکلبندی سیاسی – دموکراتیک جدیدند.تعاونیهای کمونی درکشاورزی، اقتصادآب و بخش انرژی، شیوه های ایده آل تولید راعرضه می کنند.شرائط همچنین برای ایجاد یک جامعه ی سیاسی- اخلاقی، مناسب است.حتی ایدئولوژی پدرسالارانه نیز، نسبت به جوامع همسایه،کمتر درکردستان ریشه دوانیده است.اینها همه به نفع ایجاد یک جامعه ی دموکراتیک است که درآن آزادی وبرابری زن، یکی ازارکان نظام محسوب می شود.این شرائط مناسب،ایجاد یک ملت دوستدارمحیط زیست راحول پارادایم مدرنیته ی دموکراتیک امکانپذیرمی سازد. شکل گیری یک کشوردموکراتیک که متکی برهویتهای متکثر ملی است، راه حل ایده آل درمقایسه باراه حل خیابانی ملت – دولت می باشد که تاکنون بی نتیجه مانده است. تشکیل این نهاد، می تواند الگوئی برای کل خاورمیانه قرارگیرد وبه کشورهای همسایه تسرّی پیداکند.اگراین کشورها، نسبت به اجرای الگوی مزبور متقاعد شوند، چهره ی خاورمیانه دگرگون شده ومدرنیته ی دموکراتیک به یک جایگزین برای نظم موجود منطقه بدل خواهد شد.بنابراین، آزادی کردها و دموکراتیزه شدن جامعه ی آنها، نوید بخش آزادی کل منطقه خواهد گردید.
4) ریشه ی مشکلات امروز ایران رانیز می توان درمداخله ی تمدنهای تاریخی دراموریکدیگر ونیزمدرنیته ی کاپیتالیستی جستجو کرد..اگرچه هویت اصلی ایرانیها راباید درزرتشتی گری وسنت میترائیسم دید، اما این هویت، توسط اسلام کمرنگ شده است. مانویت، که سنتزی اززرتشتی گری یهودیت ، مسیحیت وفلسفه ی یونان بود، نتوانست به سنت اصلی تمدن فارس تبدیل شود.درواقع مانویت، چیزی بیش ازیک سنت شورشی نبود که راه رابرای سنت اسلامی بازکرد که خود به تسلط شیعه انجامید وبه ایدئولوژی تمدنی تبدیل شد. این ایدئولوژی اکنون سعی می کند باعبوردادن عناصرمدرنیته ی کاپیتالیستی ازفیلترشیعه، خودرامدرنیزه نماید.
جامعه ی ایران، یک جامعه ی کثیرالملله وکثیرالمذهب است که ازفرهنگی غنی برخوردارمی باشد.تمامی هویتهای ملی ومذهبی خاورمیانه رامی توان درایران یافت.این تنوع، بابرتری طلبی رژیم مذهبی حاکم برایران منافات دارد.این رژیم، برناسیونالیسم مذهبی فریبنده ای تکیه دارد که باتبلیغات ضدمدرنیستی، منافع وموجودیت خودراحفظ می کند.گرایشات انقلابی ودموکراتیک در تمدن سنتی ایران،درهم ادغام شده ویک رژیم سرکوبگررابوجودآورده است که بامهارت تمام کشوررااداره می نماید.آثارمنفی تحریمهای اروپا وآمریکا رانیز نمی توان نادیده گرفت.علیرغم تمایلات قومی مرکزگرایانه درایران، هنوز نطفه هائی ازفدرالیسم درمیان مردم وجوددارد. وقتی عناصر تمدن دموکراتیک وعناصر فدرالیستی، ازجمله آذری، کرد، بلوچ، عرب وترکمن، باهم برخوردکنند،پروژه ی"کنفدراسیون دموکراتیک ایران" کلید خواهد خورد وچشم اندازی جذاب پیش روی همگان قرارمی گیرد 5(مسئله ی ملی ارمنی،یکی از غم انگیزترین تراژدی هائی است که مدرنیته ی کاپیتالیستی برای خاورمیانه به ارمغان آورد.ارمنی ها قومی باستانی هستند ودربخش اعظم سکونتگاههای خود با کردها سهیم می باشند. زمانی که کردها باکشاورزی ودامپروری روزگارمی گذراندند، ارمنی ها با صنایع دستی وحرف مختلف آشنا بودند.آنهانیزمانند کردها، ازسنت دفاع ازخود برخوردارند. به غیراز مقاطع کوتاه، ارمنی ها هیچگاه ازخود کشورمستقل نداشته اند.آنها متکی به فرهنگ مسیحی هستند وهویت، ایمان ورهائی خویش رادرآن می جویند.آنها بدلیل مذهب خود، دائماً تحت فشار وتعقیب اکثریت مسلمان قرارداشتند وبه همین دلیل، ناسیونالیسم نوپای خودرامدیون بورژوازی ارمنی می باشند. به زودی اختلافات بورژوازی ارمنی با ناسیونالیسم ترک بالاگرفت وسرانجام به نسل کشی ارمنی ها بدست ترکها انجامید.
پس ازیهودیان، ارمنی ها بزرگترین اقلیت قومی سرگردان درمنطقه می باشند.اما تشکیل کشورارمنستان درغرب آذربایجان نیز نتوانست مسئله ی ملی ارمنی راحل کند. پیامدهای نسل کشی، بدشواری درکلام می گنجد.اکنون تلاش برای یافتن کشورگم شده، به جزئی از روح ملی ارمنی تبدیل شده ومحورمسئله ی ملی این قوم قرارگرفته است.آنچه وضع را بدترمی کند،این است که بخشی ازسکونتگاه ارمنی ها،ازآن زمان تاکنون به تصرف دیگراقوام درآمده است.بنابراین هرمفهومی که برملت – دولت استوارباشد، نمی تواند راه حل مسئله ملی ارامنه باشد. امروزه، منطقه نه دارای ساختار جمعیتی همگن است ونه مرزهای مشخص مدرنیته ی کاپیتالیستی راداراست. اما این برای فاشیست نامیدن مخالفان کافی نیست. ساختارکنفدرالی جایگزینی است که رویاروی ارمنی ها قراردارد.ایجاد کشوردموکراتیک ارمنستان برطبق الگوی مدرنیته ی دموکراتیک، به ارمنی هاامکان می دهد که خودرادوباره بازیافته وجایگاه خویش رادرتکثرفرهنگی خاورمیانه احیاء نمایند. دراین صورت،اگرآنها اتحادیه ی دموکراتیک ارمنستان راایجاد نمایند، نه تنها به جایگاه تاریخی خوددرفرهنگ خاورمیانه نائل می گردند، بلکه خواهند توانست راه صحیح رابسوی آزادی بیابند.
5)ارامی های مسیحی(آسوری ها) دردوران اخیر، سرنوشتی شبیه به ارمنی هاداشته اند.آنهانیزیکی ازکهن ترین اقوام خاورمیانه هستند ودرسکونتگاههای خود باکردهاودیگراقوام شریکند.آنهانیزمانند ارمنی ها، داغ سرکوب اکثریت مسلمان رابربدن دارند.ناسیونالیسم اروپائی، اکنون به ایده آلی برای بورژوازی آرامی تبدیل شده است.آرامی ها نیزقربانی نسل کشی ترکها به رهبری فاشیستهای" کمیته ی اتحاد وپیشرفت" قرارگرفتند. کردهای سازشکارنیزدراین نسل کشی به ترکها کمک کردند.مسئله ی جامعه ی ملی آرامی،اگرچه ریشه درتمدن این اقوام دارد امابامسیحیت وایدئولوژیهای مدرنیستی درهم آمیخته وتکامل پیداکرده است. راه حل مسئله ی ملی آرامی، درگروانجام یک تحول رادیکال دراین قوم است.آزادی واقعی آنها درگرو گسستن ازذهنیت تمدن کلاسیک ومدرنیته ی کاپیتالیستی واستقبال ازتمدن دموکراتیک ونیزاحیای حافظه ی فرهنگی غنی خود به مثابه ی عنصردموکراتیک موثردربازسازی یک ملت دموکراتیک آرامی است.
5) تاریخ ملت یهود نیز نمونه ای از تاریخ فرهنگی سراسرمشکل خاورمیانه است. جستجوی سابقه ی تبعید، قتل عام ونسل کشی قوم یهود،مارابه ترازنامه ی تمدنها می رساند.جامعه ی یهود که باجذب عناصرفرهنگی مصروسومرباستان وفرهنگهای عشیرتی منطقه شکل گرفت، به غنای فرهنگی خاورمیانه یاری رسانده است. یهودی ها مانندآرامی ها، خودراقربانی تحولات افراطی مدرنیته می دانند. روشنفکران یهود، بادرنظرگرفتن این سابقه، مواضع متفاوت وپیچیده ای رادرقبال آن اتخاذ نمودند، اماتاکنون به جائی نرسیده اند.برای حل مشکلات امروزقوم یهود، بازخوانی تاریخ خاورمیانه بادیدگاهی دموکراتیک، ضروری است. ملت – دولت اسرائیل ازبدوتاسیس، پیوسته درجنگ به سربرده وشعار" چشم دربرابرچشم" سر داده است.اما آتش راباآتش نمی توان خاموش کرد.باآنکه اسرائیل به علت بهره مندی ازحمایتهای بین المللی، ازامنیت نسبی برخورداراست اما،این یک روند پایدارنیست. تازمانی که قوم یهود برمدرنیته ی کاپیتالیستی فائق نیاید، هیچگاه درامنیت به سرنخواهد برد.
مبارزه ی فلسطینی ها ثابت کرده است که پارادایم ملت – دولت، کمکی به حل مسئله نمی کند.تاکنون خونهای بسیاری برزمین ریخته شده وآنچه برجای مانده، کوهی ازمشکلات لاینحل است.مثال اسرائیل – فلسطین، نشاندهنده ی شکست کامل مدرنیته ی کاپیتالیستی وپارادایم ملت – دولت است.یهودیان، ازاقوام فرهنگ سازخاورمیانه هستند.انکارحق موجودیت آنها،به چالش کشیدن کل خاورمیانه است.تغییراسرائیل به یک کشوردموکراتیک،ازطریق مشارکت یهودیان در کنفدراسیون دموکراتیک خاورمیانه( بامشارکت کردها،آرامیها،ارمنی ها و....) میسّراست.پروژه ی "کنفدراسیون دموکراتیک شرق اژه" آغازی مثبت برای این روند است.دراین صورت، هویتهای ملی مذهبی سرسخت وانعطاف ناپذیر،به هویتهای آزاد وانعطاف پذیر تبدیل می شوند واسرائیل نیز به کشوری آزادتر و مورد قبولتر تبدیل خواهد شد.بدون تردید، همسایگان این کشورنیز باید چنین تحولی را پشت سربگذارند.
تنش ها وبرخوردهای مسلحانه درخاورمیانه، تحول مبتنی بر پارادایم مدرنیته راناگزیر می سازد. درغیراین صورت، حل مشکلات اجتماعی وملی درمنطقه، دشواروچه بسا غیرممکن می گردد.مدرنیته ی دموکراتیک، جایگزین سیستمی می گردد که قادربه حل مشکلات نیست.
6) نابودی فرهنگ هلنی درآناتولی، ضایعه ای جبران ناپذیراست.پاکسازی قومی که درربع اول قرن گذشته توسط ترکها و ملت – دولتهای یونانی صورت گرفت،آثاربلند مدت خودرا برجای گذاشته است.هیچ دولتی حق ندارد مردم رااز مناطق فرهنگی واجدادی خود بیرون براند.معهذا، ملت – دولت ، چهره ی غیر انسانی خودرا دراین قبیل موارد، بارها وبارها نشان داده است. حمله به فرهنگهای هلنی، یهودی،آرامی وارمنی،باگسترش اسلام درخاورمیانه، شدت گرفت وبه افول تمدن خاورمیانه منجرشد.فرهنگ اسلامی،هیچگاه نتوانست این خلاء راپرکند.درقرن نوزدهم، وقتی مدرنیته ی کاپیتالیستی به خاورمیانه پاگذاشت،بابرهوت فرهنگی روبرو شد که حاصل نابودی میراث غنی فرهنگی بدست مردم خود منطقه بود.تنوع فرهنگی، مکانیسمهای دفاعی هرجامعه راتقویت می کند وتک فرهنگی، کمکی به این امرنمی کند.به همین دلیل، فتح خاورمیانه ، کارچندان دشواری نبود.پروژه ی ملت همگن، آنچنان که درپارادایم ملت – دولت تبلیغ می شود،سقوط فرهنگی خاورمیانه راسرعت بخشید.
7) گروههای قومی قفقاز نیزبامشکلات عدیده روبرومی باشند که نبایدآنهارادست کم گرفت.آنها بارها وبارها به خاورمیانه کوچ کردند ودرآنجا فرهنگهای خودرامستقر نمودند.بدون تردیدگروههای قومی قفقاز، به غنای فرهنگی خاورمیانه کمک کرده اند.اما باورود مدرنیته، فرهنگ این اقلیتهای قومی نابود شد.آنها نیزباید جایگاه شایسته ی خودرادرساختارکنفدرال منطقه بیابند.
وبالاخره بگذارید یکباردیگربگویم که مشکلات بنیادین خاورمیانه، ریشه درعمق تمدن طبقاتی دارد وبحران جهانی مدرنیته ی کاپیتالیستی، فقط به این مشکلات دامن زده است.این مدرنیته وبرتری طلبی نهفته درذات آن،هیچ راه حلی برای مشکلات جاری خاورمیانه ارائه نمی دهد، چه رسد به چشم اندازی روشن برای آینده ی منطقه . آینده ازآن کنفدرالیسم دموکراتیک است.
fmohammadhashemi@yahoo.com